#مرد_مجهول_پارت_244

ساعت نه صبح شده بود. اگر تلفن همراهش زنگ نمی خورد، شاید هنوز هم در خاطراتش به سر می برد. گوشی اش را برداشت و نگاهی به صفحه اش انداخت. زهرخندی روی لبش نشست. آقای سهرابی هم با او هم دست بود. تمام این مدت بازی خورده بود و یکی از مهره هایی هم که در بازی دادن او نقش داشت، آقای سهرابی بود.

تماس که قطع شد، گوشی اش را خاموش کرد. محال بود دیگر به آن شرکت بازگردد. این دلخوری، یک دلخوری ساده نبود. نمک پاشیدن روی تمام زخم های گذشته بود. همکاری با احسان بود. چگونه می توانست بگذرد؟ او تنها کسی بود که هویت اصلی مرد مجهول را می دانست و سکوت کرده بود. آگاه بود از تمام نقشه های مرد مجهول و باز هم سکوت کرده بود. بازی خوردن رویا را هم دیده بود و سکوت کرده بود.

روی تخت نشست. آن دو رابطه ی نزدیکی با هم داشتند که او از تمام نقشه های احسان مطلع بود؛ اما چه رابطه ای؟ چه رابطه ای سبب می شد تا احسان به آقای سهرابی اعتماد کند و همه چیز را با او در میان بگذارد؟ سوالاتش زیاد بود؛ اما پاسخگویی نبود. کسی که باید همه چیز را توضیح می داد، احسان بود و بس؛ اما رویا هیچ تمایلی برای دیدن او و شنیدن توضیحات، از زبان او نداشت. نمی خواست برای یک لحظه ی دیگر هم با او رو به رو شود. با این حال مطمئن بود که احسان، به همین راحتی ها نخواهد گذشت. او که خالق تمام این بازی ها بود، محال بود به همین سادگی میدان را ترک کند. رویا می دانست که باز هم با او رو به رو خواهد شد. این احسان، مرد قدرتمندی بود که در اختیار گرفتن رویا برایش به سادگی آب خوردن بود. او، از رویا همه چیز می دانست. فرار رویا از او نمی توانست ساده باشد. پس فرار، راه حل خوبی نبود. تنها راهی که برای رویا باقی مانده بود، مقابله با او بود؛ اما چگونه؟ رویا چگونه می توانست در مقابل شخص قدرتمندی مانند او بایستد؟ او، به سادگی می توانست بار دیگر رویا را تحت تسلط خود قرار دهد. باید فکر می کرد. بالاخره راه حلی پیدا می کرد. باید این کار را می کرد. نمی خواست بار دیگر آلت دست احسان باشد.

بعد از سه روز بالاخره از خانه بیرون آمد. ترس از رو به رو شدن با احسان، ناخودآگاه بر او اثر می گذاشت. چرا احسان او را فراموش نکرده بود؟ چرا به حال خودش رهایش نمی کرد؟ برای چه بعد از این همه سال دوباره پیدایش شده بود؟ آن هم نه به شکل خودش، به شکل مردی که کسی او را نمی شناخت. واقعاً کسی او را نمی شناخت؟ یا این هم یک حقه بود برای به دام انداختن رویا؟ نمی توانست تمام آن حوادث حقه باشد. احسان می توانست به شکل خودش جلو بیاید. در آن صورت دیگر لزومی نداشت هویت واقعی مرد مجهول را رو کند. از این کارش چه هدفی داشت؟ برایش مهم نبود که لو برود؟ همین مسئله رویا را در مورد حقه بودن یا نبودن وجود مرد مجهول، به شک می انداخت. اگر او یک شخصیت دیگر هم داشت که باید از همه مخفی می ماند، چرا خودش را لو داده بود؟ از آشکار کردن این مسئله برای رویا، هیچ واهمه ای نداشت؟ به این فکر نکرده بود که ممکن است رویا او را لو دهد؟ رویا نمی دانست شخصیت مرد مجهول برای چیست و اصلاً برای چه هدفی احسان به آن صورت درآمده است؛ اما این می توانست ابزار خوبی برای تهدید احسان شود.

از این فکر نیشخندی روی لب رویا نشست. شاید این می توانست تنها راه نجاتش از دست احسان باشد! می توانست؟ رویا به همین سادگی می توانست او را تهدید کند؟ نباید فراموش می کرد که او مردی قدرتمند است. تهدید او کار آسانی نبود.

ناگهان به خودش آمد و نگاهی به اطرافش انداخت. برای چه به آن جا رفته بود؟ سال ها از آخرین باری که قدم به آن کوچه گذاشته بود، می گذشت. قدم زنان جلو رفت و با چشمان اشک آلودش به اطرافش نگریست. خیلی از خانه های آن جا تبدیل به آپارتمان شده بودند. همچنین خانه ای که خودشان در آن زندگی می کردند. نگاه رویا به تیر چراغ برق ثابت ماند. به یاد روزی افتاد که احسان داخل اتومبیل پدرش نشسته بود و به رویا اصرار می کرد که او را همراهی کند.

به رویا گفت:« بیا سوار شو دیگه. حالا هرکی ببینه فکر می کنه من از اون مزاحم های خیابونی هستم.»

رویا هم در کمال خباثت دست به سینه، گفت:« مگه نیستی؟ خیلی شبیهشونی ها!»

احسان در یک حرکت سریع از اتومبیل پیاده شد و به سمت رویا آمد که رویا از ترس پاکت شیر کاکائویی را که در حال خوردنش بود، به سمت صورت او فشار داد. احسان با چشمانی گشاد شده به سر و وضع خود نگاهی انداخت که رویا با ذوق خندید و به سمت خانه شان فرار کرد. داشت از خوشی سکته می کرد. قیافه ی مضحک او که یادش می آمد بر شادی اش افزوده می شد.

سرخوش با خود زمزمه کرد:« سزای مزاحم های خیابونی همینه دیگه. اوم... نه، مزاحم کوچه ای.»

بلند بلند خندید که صدای مادرش را شنید:« وا! مادر! واسه چی بیخودی می خندی؟!» ...

- چرا اومدی این جا؟

romangram.com | @romangram_com