#مرد_مجهول_پارت_243


رویا نگاهی به اطراف انداخت و با غیظ، اما با صدای آرامی گفت:« دیگه حق نداری توی این کوچه جوری رفتار کنی که من رو می شناسی. فهمیدی؟»

او یک تای ابرویش را بالا داد و به رویا نگریست. رویا ابتدا کمی گیج به او نگریست؛ اما بعد متوجه افعال مفردی که در جملاتش به کار برده بود، شد.

با خود گفت:« از بس من رو حرص می ده.»

او با لحن بدجنسی گفت:« می گن وقتی یه آدمی به یه نفر دیگه زیاد فکر می کنه، ناخودآگاه به اون شخص احساس صمیمیت پیدا می کنه. این طور نیست؟»

رویا تمایل عجیبی به خفه کردن او داشت. می دانست با توجیه کردن، بیشتر خرابکاری خواهد کرد. به همین دلیل با حرص چشمانش را باز و بسته کرد و از او دور شد. جلوی در خانه ی خودشان ایستاد و کلید انداخت.

با ظاهر شدن چیزی کنار دستش، به آن نگریست. ظرف کوچکی با چهارعدد شیرینیِ تر بود که احسان به سمتش گرفته بود.

نگاهش را به احسان دوخت که او همراه با لبخندی گفت:« به جبران اون یکی برات چهار تا آوردم. امیدوارم راضیت کنه و بنده رو عفو بفرمایی.»

خواست بی اعتنا وارد خانه شود که او اصرار کرد:« بگیرش دیگه. اگه نمی خوایش که من بعید می دونم، بندازش دور؛ ولی بگیرش.» سپس با لحنی که ساختگی مظلوم شده بود، گفت:« به خدا عذاب وجدان دارم. می ترسم کاب*و*س ببینم. می گیریش؟»

رویا برای این که او لبخندش را نبیند، سریع ظرف را گرفت و وارد خانه شد.

ظرف را روی میز قرار داده بود و به آن می نگریست. بین خوردن و نخوردن مردد بود. در نهایت ه*و*سش بر عقلش غلبه کرد و یکی از شیرینی ها را برداشت و به دهان گذاشت. چقدر ل*ذ*ت بخش بود خوردن شیرینیِ تر با چاشنی معذرت خواهی احسان! به افکار خبیث خود خندید و یکی دیگر را هم برداشت و خورد.

***


romangram.com | @romangram_com