#مرد_مجهول_پارت_242
با صدایی واضح و گیرا، صحبت می کرد. توضیحاتش خیلی دلچسب به نظر می آمد. کل مجلس را به دست گرفته بود و یکه تازی می کرد. معلوم بود کلی روی پایان نامه اش کار کرده است. شاید عده ای هم متوجه نمی شدند که او چه می گوید؛ اما آن قدر دل چسب و گیرا توضیح می داد که همه سراپا گوش شده بودند.
رویا با خود گفت:« من که واسه شیرینی اومدم.» سپس دوباره به خودش خندید.
احسان، در طی توضیحاتش، برای یک بار هم به او ننگریسته بود. پس از اتمام کارش و تشویق حضار، دوستانش گرد او جمع شدند و با او به خوش و بش پرداختند. او هم شاد بود و شوخی می کرد. مشخص بود که از نتیجه ی کارش راضی است. رویا به صورت پراکنده صحبت هایی را هم در مورد او می شنید.
یکی می گفت:« خیلی عالی بود. من واقعاً کارش رو تحسین می کنم.»
یکی دیگر می گفت:« احسان کارش توی کامپیوتر حرف نداره. می تونه بزرگترین هکر بشه.»
رویا با تعجب به سمت کسی که این حرف را زده بود، چرخید.
دوست ب*غ*ل دستی اش محکم پس گردن او زد و گفت:« خاک بر سرت کنم که همیشه ذهنت منفی کار می کنه. این همه درس خونده و زحمت کشیده، حالا هکر بشه؟»
رویا از آن پس گردنی ای که پسر خورده بود، خشنود بود. دوباره برگشت و به احسان نگریست. او به همراه دوستانش از کنار صندلی رویا عبور کردند که او نگاه گذرایی به رویا انداخت و از آن جا خارج شد.
رویا همان طور که مشغول خوردن شیرینی اش بود از آن جا خارج شد. شخصی تنه ی محکمی به او زد که شیرینی اش بر زمین افتاد. رویا با حسرت به شیرینی اش و سپس با حرص به شخصی که این عمل را انجام داده بود، نگریست. با دیدن احسان و لبخند شیطانی اش، با غیظ دستانش را مشت کرد. اگر حرفی می زد، بیشتر موجب تفریح او می شد. به همین دلیل نگاه غضبناکی حواله ی او کرد و به سرعت از آن جا دور شد. در دلش هم فحش های اندکی را که بلد بود، نثار او می کرد.
رویا کوله اش را روی دوشش جا به جا کرد و وارد کوچه شان شد. از همان فاصله احسان را دید که دست به سینه به اتومبیل پدرش تیکه داده است و با پاهایش هم روی زمین ضرب گرفته است. رویا دستانش را مشت کرد تا خودش را کنترل کند؛ سپس با قدم هایی محکم و استوار به راه خود ادامه داد.
احسان با دیدن رویا، صاف ایستاد و وقتی او از مقابلش عبور کرد، نام خانوادگی اش را صدا زد. رویا دلش می خواست همان جا او را خفه کند تا دیگر صدایش درنیاید. برای جلوگیری از آبروریزی احتمالی، ایستاد و نگاه غضبناکش را به او دوخت.
او یک تای ابرویش را بالا داد و با لحن شوخی گفت:« الان یعنی عصبانی هستی؟ من بگم معذرت می خوام، حله؟»
romangram.com | @romangram_com