#مرد_مجهول_پارت_241


یک دفعه به سرفه افتاد و سپس کمی گیج پرسید:« من واسه چی باید بیام دیدن شما؟»

او نیشخندی زد و گفت:« بی خیال. جلسه ی دفاع دو روز دیگه است. خوشحالم می کنی بیای.» سپس سرش را کمی خم کرد و از رویا فاصله گرفت.

رویا موهای بیرون آمده اش را داخل مقنعه اش فرو برد و از آن جا خارج شد.

بیرون در، کمی تعلل کرد و با خود گفت:« من که می گم خود درگیری داره. یه جوری حرف می زنه انگار من و اون صد ساله دوست بودیم و حالا من بی وفایی کردم.»

نفس عمیقی کشید و در حالی که به طور نامحسوس سرش را به طرفین تکان می داد، از آن جا دور شد.

***

رویا پس از کلی کلنجار با خود، بالاخره به جلسه ی دفاع او رفت. احسان که هنوز ارائه نداده بود، جلو آمد و در حالی که نگاه خیره اش را به رویا دوخته بود، گفت:« فکر می کردم نمیای.»

رویا گفت:« معمولاً توی جلسات دفاع شرکت می کنم.»

با بالا رفتن یک تای ابروی او، با لحن بدجنسی افزود:« آخه از شیرینیِ تر نمی تونم بگذرم.»

در حالی که سعی می کرد خنده اش را مخفی کند، روی یکی از صندلی ها نشست. او چشمانش را ریز کرده بود و با حرص به رویا می نگریست. دستش را به نشانه ی تهدید بالا آورد و خواست چیزی بگوید که منصرف شد و رفت.

رویا ریز خندید و با خود گفت:« چه انتظاری داره این بشر؟ بگم نه آقـــا. من واسه جنابعالی اومدم. چقدر روش زیاده. حالا چون همسایه هم هستی، دلیل نمی شه که من بخوام به دوستی با تو فکر کنم. اصلاً چه لزومی داره بخوام این کارو بکنم؟ والله.»


romangram.com | @romangram_com