#مرد_مجهول_پارت_240
پرستو نهارش را در سکوت خورد و گویی اصلاً صدای کسی را نمی شنید. رویا هم با این که حواسش به او بود، اما چیزی نمی گفت و او را با خودش تنها گذاشته بود. فکرش به سمت جمله ی آخر احسان رفت.
با خود گفت:« من با اون مشکل دارم؟ اون خودش با خودش مشکل داره. کلاً خود درگیری داره. اعصاب هم نداره.»
لبخند کمرنگی که بر لبش نقش بسته بود، با دیدن چهره ی درهم فرو رفته ی پرستو، محو شد. با پایش به پای او کوبید و با لحنی محکم و جدی گفت:« بسه دیگه. این طوری خودت رو داغون می کنی.»
او لبخند غمگینی زد و بدون بر زبان آوردن کلامی، به همراه ظرف غذایش از پشت میز برخاست و از آن جا دور شد.
رویا با غم به مسیر رفتن او نگریست و با خود گفت:« چی داره این قدر آزارش می ده؟ ای کاش می تونستم کمکش کنم.»
سرش را با تأسف تکان داد و خودش هم دیگر چیزی نخورد. اشتهایش را از دست داده بود.
***
گویی پاهایش از عقلش دستور نمی گرفت. به صورت ناخودآگاه به دانشکده ای که احسان در آن درس می خواند، رفت. کمی به اطراف نگریست؛ سپس روی یک صندلی نشست و اطراف را بیشتر دید زد. نگاهش به تابلوی اعلانات افتاد. از جا برخاست و رو به روی آن ایستاد. « جلسه ی دفاع پایان نامه ی کارشناسی ارشد» که در روز و ساعت مشخصی برگزار می شد. پس تحقیقاتش را تمام کرده بود. دو روز دیگر جلسه ی دفاع بود. رویا مشغول کلنجار با خودش بود که در آن شرکت کند یا نه.
- جلسه ی دفاع منه.
رویا از جا پرید و نگاهی به پشت سرش انداخت. تا حالا که خبری از او نبود. یکدفعه از کجا ظاهر شد؟
او در حالی که نگاهش را از رویا برنمی داشت، قدم زنان رو به روی رویا ایستاد و با طعنه گفت:« راه گم کردی. چه عجب افتخار دادی بیای دانشکده ی ما رو منور کنی! مطمئناً واسه دیدن من که نیومدی. پس لابد کار مهمی داشتی که باعث شده قدم به این جا بذاری.»
رویا با چشمانی گرد شده به او می نگریست.
romangram.com | @romangram_com