#مرد_مجهول_پارت_239


پرستو با دیدن برگه لبخند تلخی زد و سرش را به طرفین تکان داد. رویا فهمید که او مایل به ادامه ی صحبت نیست. مطمئناً دلیلی پشت تأخیرهایش نهفته بود که او را غمگین کرده بود. رویا وقتی حال او را می دید، خدا را بابت داشتن خانواده ی خوب شکر می کرد. گرچه خواهر یا برادری نداشت؛ اما پدر و مادر مهربانی داشت که آن ها را با دنیا هم عوض نمی کرد.

با هم قدم زنان به سمت سلف می رفتند که رویا احساس کرد پرستو نامتعادل راه می رود. زیر ب*غ*ل او را گرفت و با لحن نگرانی، گفت:« چی شده؟»

او لبخند بی حالی زد و گفت:« فکر کنم فشارم افتاده. آخه صبحانه هم نخوردم. کمکم کن زودتر بریم.»

- اتفاقی افتاده؟

این صدا متعلق به احسان بود که با دیدن حالت آن ها پرسیده بود. :-رویا سرش را تکان داد و گفت:« خیر. شما بفرمایید.»

او بی توجه به گفته ی رویا، از پرستو پرسید:« حالتون خوبه؟»

پرستو که سرش را پایین انداخته بود؛ تنها به تکان سرش اکتفا کرد.

رویا با حرص نهفته در کلامش گفت:« می شه برید کنار؟»

احسان نگاه تندی به او انداخت و گفت:« تو مشکلت با من چیه؟»

رویا با چشمانی گرد شده به او نگریست که احسان نفسش را صدادار بیرون فرستاد، از مسیر آن ها کنار رفت و کلافه گفت:« بفرمایید.»

رویا همان طور متعجب، در حالی که هنوز بازوی پرستو را در دست داشت، به همراه او به سمت سلف حرکت کرد.


romangram.com | @romangram_com