#مرد_مجهول_پارت_238
توجه رویا به اتومبیلی که رو به روی خانه شان پارک شده بود، جلب شد. هیچ کدام از همسایه ها جلوی درب خانه ی آن ها پارک نمی کردند. شخصی هم پشت فرمان نشسته بود که رویا از آن فاصله تنها، دست او را می دید. یک درصد هم احتمال داشت که او، احسان باشد. با غیظ به سمت گوشی اش رفت و شماره ی پلیس را گرفت. از مرد مجهول می ترسید؛ اما حالا و از احسان نه. گزارش شخص مشکوکی را داد که با فلان اتومبیل رو به روی خانه شان برای مدت زیادی ایستاده است. گفتند که رسیدگی خواهند کرد. اگر مرد مجهول هرکسی غیر از احسان بود، شاید هنوز هم زیر بار قدرت او می ماند؛ اما احسان امتحانش را پس داده بود.
قریب به یک ساعت بعد گشتی از راه رسید. نیشخندی روی لب رویا نشست.
با پیاده شدن شخص پشت فرمان، رویا سریع او را شناخت. خودش بود. پس حدسش درست از آب درآمده بود. رویا دلش می خواست برای یک شب هم که شده او بازداشت شود؛ اما این آرزویش تحقق نیافت؛ چون او با توضیحاتی که داده بود و رویا نمی دانست چه گفته است، آن ها را راضی کرده بود؛ منتهی خودش هم با اتومبیلش از آن جا دور شد. با حرص به دور شدن آن ها می نگریست که صدای زنگ اس ام اس گوشی دومش، توجهش را جلب کرد. مطمئناً احسان بود. دلش می خواست نخوانده آن را پاک کند؛ اما باز هم کنجکاوی اش غلبه کرد. شماره نیفتاده بود. رویا آب دهانش را فرو داد و پیامک را گشود.
نوشته شده بود:« کار خودت بود. نه؟ احساس زرنگ بودن بهت دست نده کوچولو. هنوز هم نمی تونی با مرد مجهول دربیفتی.»
وقاحت تا چه حد؟! پس شخصیت او تغییری نکرده بود. هنوز هم همان آدم عوضی بود. با حرص گوشی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد. شکستن گوشی در سکوت صبحگاهی، صدای بلندی ایجاد کرد. خلاص شدن ازدست او به همین راحتی ها نبود؛ اما حالا دیگر تسلیم نمی شد. تا پای جانش هم می رفت تا از دست او خلاصی یابد. به هر قیمتی که شده. احسان با همه ی آدم ها برایش فرق داشت؛ حتی به کشتن او هم فکر می کرد. آن همه زورگویی دیگر کافی بود. مرد مجهول را نمی شناخت؛ اما احسان را خوب می شناخت.
دست هایش را مشت کرد و زیر لب زمزمه کرد:« هرچی تازوندی دیگه بسه. حالا دیگه دور، دورِ منه.» سپس همراه با نیشخندی ادامه داد:« احسان، نه مرد مجهول.»
سعی کرد کمی بخوابد؛ اما هجوم خاطرات گذشته این اجازه را به او نمی داد. روی تختش دراز کشید و به نقطه ای خیره شد. به یاد آورد که احسان بعد از آن روز، تقریباً هرروز به دانشکده شان می آمد و با همکاری یکی از دانشجوها، روی پایان نامه اش کار می کرد. پس از اتمام کارش هم، با آن پسر خوش و بش می کرد و سپس از آن جا می رفت. طی آن روزها برای یک بار هم به رویا نمی نگریست. گویی اصلاً او را نمی بیند. برای رویا هم این موضوع تفاوت چندانی نمی کرد. چه اهمیتی می توانست برای رویا داشته باشد!
باز هم پرستو دیر سر کلاس حاضر شد. رویا از رفتار او متعجب بود؛ البته کمی هم نگران بود. پرستو کسی نبود که حتی برای چند دقیقه کلاس را از دست دهد؛ اما حالا چند روزی می شد که صبح ها با تأخیر سرکلاس حاضر می شد. حتی یک بار هم استاد، به او اجازه ی ورود به کلاس را نداد.
رویا نگاهی به استاد و سپس نگاهی به پرستو انداخت. موقعیت صحبت کردن نبود. به همین دلیل برگه ای را برداشت و روی آن برای پرستو نوشت:« تو اصلاً معلوم هست چته؟ چرا صبح ها این قدر دیر میای سر کلاس؟» سپس برگه را به سمت او گرفت.
پرستو با تعجب به رویا و برگه ی داخل دسش نگریست که رویا با حرص اشاره کرد که آن را بگیرد. او برگه را گرفت، نوشته ی روی برگه را خواند و پس از نوشتن چیزی روی آن، دوباره آن را به رویا تحویل داد.
نوشته بود:« شب ها دیر می خوابم. صبح ها خواب می مونم.» رویا احساس می کرد او حقیقت را نمی گوید. نگاهی به او انداخت؛ اما او اصلا به رویا نمی نگریست و به جای آن، با خودکارش خطوطی را روی میز می کشید. رویا نگاه دیگری به استاد انداخت و همراه با لبخندی برای او نوشت:« عاشقی؟»
وقتی برگه را به او داد، آه غمگین او را شنید. پرستو بدون آن که چیزی بنویسد، برگه را روی میز رویا قرار داد. آهش گویای همه چیز بود. حال رویا هم گرفته شده بود. برای عوض کردن بحث، روی برگه نوشت:« ولی این دلیل تأخیرت نبودها.»
romangram.com | @romangram_com