#مرد_مجهول_پارت_237
وقتی به دانشکده رفت، احسان را دید. مشغول صحبت با یکی از بچه ها بود. رویا منتظر ماند تا صحبت هایش پایان یابد. او دستش را به شانه ی پسر رو به رویش زد و از او تشکر و خداحافظی کرد.
رویا سریع جلو رفت تا به او چیزی بگوید که او بی توجه به رویا از آن جا خارج شد. رویا متعجب به رفتن او نگریست و بعد با غیظ دستانش را مشت کرد.
با خود گفت:« این چه طرز برخورد بود؟ بی ادب.» سپس سرش را با تأسف تکان داد و به سمت کلاس حرکت کرد.
پرستو هنوز به کلاس نیامده بود. رویا نگاهی به ساعتش انداخت. تا حالا باید پیدایش می شد. کمی نگران شد؛ به همین دلیل گوشی اش را بیرون آورد و با او تماس گرفت.
او جواب داد و با لحنی دستپاچه گفت که تا چند دقیقه ی دیگر می آید.
رویا لبخندی زد و با خود گفت:« حتماً جا مونده این دانشجوی مؤدب و منظم ما.» سپس پشت میز نشست و منتظر او ماند.
***
ساعت از چهار صبح گذشته بود که رویا خسته و بی حوصله روی تخت نشست. چقدر آن خاطرات به نظرش دور می آمدند. احسان آن زمان چقدر تقاوت داشت با مرد مجهول حالا. نمی توانست در ذهنش آن دو را با هم مطابقت دهد. چگونه ممکن بود احسان با آن خلق و خو مرد مجهول باشد؟ چرا هنوز هم فکر می کرد تمام آن ها یک حقه بوده است و حقیقت ندارد؟ یا مرد مجهول صحنه سازی کرده بود و یا خود احسان.
زهرخندی بر لبش نشست. احسان محال بود دست به همچین کاری بزند. رویا می دانست که حتماً او خاطره ی رویا نامی را در زندگی اش به فراموشی سپرده است و با خیالی آسوده و فارغ از همه چیز زندگی می کند. محال بود رویا را به خاطر آورد. شاید این هم یک حقه یا یک امتحان از جانب مرد مجهول باشد! این ها در ذهنش با واقعیت هم خوانی نداشتند؛ تنها با این جملات سعی در توجیه و قانع کردن خود داشت؛ اما هنوز هم نمی دانست چرا احسان تبدیل به مرد مجهول شده است. احسانی که برای یک لحظه، از لباس های روشنش فاصله نمی گرفت و حتی برای یک روز یک شلوار مشکی به تن نمی کرد، چگونه ممکن بود به شخصی تبدیل شود که سرتاپا سیاه پوش باشد؟ چگونه ممکن بود فردی با شخصیت شوخ و شاد، تبدیل شود به مرد مجهول جدی و عب*و*سی که لبخندهایش نادر است؟ آن صدای بم و کلفت دیگر از کجا آمده بود؟ شاید تا حالا خواب بود و حالا بیدار شده بود! به فرض مرد مجهول خواب بود، احسان که دیگر خواب نبود. پرستو! او حالا کجا بود؟
زهرخندی که بر روی لبش بود، تا عمق وجود خودش را می سوزاند. نه خواب بود و نه حقه ای در کار بود. همه ی آن ها حقیقت داشتند. باید واقعیت را می دید. باید می فهمید که چرا احسان دوباره بازگشته است. چرا بار دیگر رویا را وارد گود کرده است؟
از جا برخاست و قدم زنان پشت پنجره ایستاد. گوشه ی پرده را کنار زد و به کوچه نگریست. این کوچه دیگر آن کوچه ی خاطرات تلخ نبود. این خانه هم دیگر آن خانه نبود. همه چیز تغییر کرده بود. همه چیز. از بیخ و بن. خود رویا و حتی احسان. احسان تبدیل شده بود به مرد مجهولی که مأموریت های دشوار انجام می داد، قوی بود و افراد وفادار زیادی در اطراف خود داشت. این ها همه مجهولات ذهنی رویا بودند. او به چه کسی تبدیل شده بود؟ چرا به مرد مجهول تبدیل شده بود؟ از بین تمام این ها رویا تنها می خواست پاسخ یک سوالش را بیابد. چرا او را وارد ماجرا کرده است؟ آن هم با زور و تهدید!
romangram.com | @romangram_com