#مرد_مجهول_پارت_236
رویا تمایل شدیدی به گفتن « بله» داشت؛ اما به دور از ادب بود. به جای آن گفت:« شما کارتون رو بفرمایید. من چند دقیقه ای وقت دارم.»
این جمله را هم برای برطرف کردن کنجکاوی اش گفته بود؛ چون تمایل داشت بفهمد احسان با او چه کاری می تواند داشته باشد.
او گفت:« راستش من واسه پایان نامه ام یه موضوعی رو برداشتم که تلفیقی از رشته ی خودم و شماست. یعنی یه جورایی به هم ربط دارن. اگر چیزی رو که می خوام بگم، قبول کنید، بیشتر در این مورد براتون توضیح می دم. تا حالا از چند نفر کمک خواستم که متأسفانه کمک چندانی نتونستن به من بکنن...»
رویا حرف او را قطع کرد:« اگر از من کمک می خواید که من هم فکر نکنم بتونم کمکتون کنم؛ چون امسال سال اول هستم و چیز زیادی هم از رشته ام نمی دونم. فکر می کنم شما بهتر باشه از یه سال بالایی کمک بگیرید.»
او دست به سینه ایستاد و نگاه عاقل اندر سفیهی به رویا انداخت؛ سپس گفت:« یعنی می خواید بگید من خودم به فکرم نرسیده این کارو بکنم؟»
رویا جا خورد. کمی خودش را جمع و جور کرد. حق با او بود. کمی شرمنده پرسید:« خوب، پس چی؟»
او نفسش را بیرون فرستاد و گفت:« اگه اجازه می دادید، عرض می کردم.»
رویا سرش را پایین انداخت و گفت:« بفرمایید.»
او قدمی عقب رفت و گفت:« نه دیگه منصرف شدم. مثل این که شما تمایل ندارید به من کمک کنید. به هرحال ببخشید وقتتون رو گرفتم. با اجازه.»
قبل از این که رویا چیزی بگوید و از بهت جملات او درآید، او با قدم هایی سریع از آن جا دور شد.
رویا با خود گفت:« چه زود بهش برخورد!» سپس به سرزنش خود پرداخت:« خوب تقصیر تواِ دیگه. این چه طرز حرف زدن بود؟»
رویا در یک تصمیم گیری آنی، با قدم هایی سریع به راه افتاد تا او را بیابد؛ اثری از او نبود. با دقت به اطراف نگریست؛ اما خبری نبود. چه زود غیب شد!
romangram.com | @romangram_com