#مرد_مجهول_پارت_235
***
از روزهای بعد، در مواقعی که باز هم او را می دید، یا مسیرش را تغییر می داد و یا اصلاً به او نمی نگریست. به هیچ عنوان دلش نمی خواست او در موردش فکرهای ناجوری بکند. دلش نمی خواست به سخره گرفته شود. آن روز هم یکی از روزهایی بود که احسان را در دانشگاه دید. نمی دانست علت سر زدن های مداوم او به دانشگاه چیست. شواهد نشان می دادند که او فارغ التحصیل شده است؛ پس چرا باز هم به دانشگاه می آمد؟!
از انتظامات جلوی در که عبور کرد، او را هم دید که با شخصی دیگر به فاصله ی دونفر پشت سر او وارد دانشگاه شدند. رویا قدم هایش را تند کرد تا سریع تر از آن جا عبور کند و با او رو به رو نشود که با شنیدن نام خانوادگی اش از جانب او، بهت زده ایستاد. او نام خانوادگی اش را از کجا می دانست؟
صدای او را شنید که به شخص همراهش گفت:« تو برو من هم میام.»
او پذیرفت و دور شد. رویا هنوز در همان حالت بود که او را جلوی خود دید.
اخم هایش را کمی درهم فرو برد و با لحنی جدی و خشک، گفت:« با من کاری داشتید؟»
حتی از او نپرسید که نام خانوادگی اش را از کجا فهمیده است؛ زیرا می ترسید این مسئله هم موجب تفریح او شود.
احسان گفت:« فکر می کنم همسایه باشیم. درسته؟»
رویا کمی بیشتر اخم هایش را درهم فرو برد و سعی کرد در عین جدیت، خونسرد و مؤدب هم باشد.
- بله، فکر می کنم همین طوره. نگفتید، با من چیکار دارید؟
او لبخندی زد و گفت:« عجله دارید؟ من مزاحمتون شدم؟»
romangram.com | @romangram_com