#مرد_مجهول_پارت_234
یکی از آن ها محکم به شانه ی او زد و دلخور گفت:« فقط باید بیای به دوستات سر بزنی؟ ما آدم نیستیم؟ خیلی بی معرفتی احسان.»
او با لبخند دستش را پشت سر پسرگذاشت و گفت:« بریم بیرون براتون توضیح می دم. این جا بچه ها کار دارن.» سپس هرسه با هم از آن جا خارج شدند.
پس این پسر همسایه هم در دانشگاه خودشان درس می خواند؛ البته آن طور که شواهد نشان می دادند، قبلاً آن جا درس می خوانده است. همچنین معلوم بود که در کار با رایانه مهارت بسیاری دارد.
رویا و پرستو بعد از دیدن از نمایشگاه با هم به سلف رفتند. چهره ی پرستو هنوز هم کمی درهم و غمگین بود.
رویا کمی به او نگریست؛ سپس با صدای ملایم و آرامی گفت:« پرستو؟ این قدر خودت رو اذیت نکن. همه چیز درست می شه. با هم درستش می کنیم. خوبه؟»
او لبخند تلخی زد و گفت:« چطور می خواد درست شه؟ ممنون از لطفت عزیزم؛ ولی نمی خواد خودت رو درگیر مشکلات من بکنی. من فقط یه جفت گوش شنوا می خواستم واسه درددل که تو بهترین بودی. خواهش می کنم خودت رو درگیر من نکن.»
رویا خواست چیزی بگوید که او زودتر گفت:« خواهش کردم رویا.»
رویا با این که ناراضی بود؛ اما پذیرفت. چه کاری از دست او برمی آمد؟ تنها می توانست به قول پرستو، گوش شنوا باشد و کمی هم او را دلداری دهد. کار دیگری از دستش برنمی آمد؛ چون مشکل او خانواده اش بود. اگر حتی مسئله آن پسری بود که پرستو دوستش داشت، حاضر بود خودش با او صحبت کند و پرستو را به او معرفی کند؛ اما موضوع پیچیده تر از این حرف ها بود.
رویا در حین درس خواندن، از پنجره ی اتاقش به بیرون هم می نگریست. نگاهی به کلمات کتاب انداخت و دوباره به کوچه نگریست که با متوقف شدن اتومبیل پدر احسان، سرکی کشید. پدرش نبود؛ خودش بود. از اتومبیل پیاده شد و قفل را زد. دست در جیبش کرد و کلید دروازه را بیرون آورد. به سمت در رفت و کلید را داخل قفل انداخت. لحظه ای مکث کرد و در یک آن سرش به سمت پنجره ی اتاق رویا چرخید که او غافلگیر شد. همان طور ایستاده بود که احسان کلید را رها کرد و کامل به سمت او چرخید. نگاهش شوخ بود و لبخندی هم بر لبش دیده می شد. رویا هنوز در بهت به سر می برد و عکس العملی نشان نمی داد. او همراه با همان لبخند، سرش را به طرفین تکان داد و پس از گشودن دروازه وارد خانه شد. رویا به در بسته ی خانه نگریست و با ضرب روی صندلی اش افتاد. چه کرده بود؟ هم خودش و هم او. حتماً با خودش فکرهایی کرده بود؟ نه، چه فکرهایی؟ مگر اصلاً رویا را می شناخت؟ می شناخت؟! یعنی فهمیده بود که رویا همسایه و هم دانشگاهی اش است؟
رویا از جا برخاست و با حرص پرده را تا ته کشید. باید این عادت مسخره ی دید زدن کوچه هنگام درس خواندن را، فراموش می کرد. سپس دوباره پشت میز نشست؛ اما هنوز هم از خودش عصبانی بود.
- حالا که چی؟ می خواست بگه فهمیدم تو داری دید می زنی؟ بابا من داشتم کوچه رو نگاه می کردم. به این چیکار داشتم؟ حتماً فکر کرده واسه اون وایستادم.
عصبی دوباره شروع به درس خواندن کرد که با به خاطر آوردن لبخند مسخره ی او، کلافه کتاب را بست و با غیظ زمزمه کرد:« من رو از درس خوندن هم انداخت. اَه.»
romangram.com | @romangram_com