#مرد_مجهول_پارت_233


پرستو هم با لبی پرخنده سرش را تکان داد و با هم از آن جا خارج شدند.

نمایشگاه مربوط به رشته شان بود. غرفه های کوچکی گذاشته بودند و اشخاصی هم بودند که توضیح می دادند.

رویا و پرستو مشغول تماشا بودند که یکی از پسرهایی که داخل غرفه بودند، فریاد زد:« بابا، احسان بیا ببین این سیستم چه مشکلی داره.»

دوستش آرام به او تشر زد:« دارم توضیح می دم ها.»

سپس به ادامه ی توضیحاتش به رویا و پرستو و چند تن دیگر پرداخت.

با ورود احسان نام به داخل غرفه، رویا کمی متعجب به او نگریست. همان پسر همسایه شان بود.

او پشت رایانه نشست و اخمی هم حواله ی آن پسر کرد. در همان حال گفت:« این رو صبح درستش کردم. باز چیکارش کردی؟»

پسر کلافه گفت:« بابا من کاریش نکردم که. خودش مشکل داره.»

او سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد و در حالی که با دقت به صفحه می نگریست، مشغول شد. هم رشته شان نبود. پس این جا چه می کرد؟

رویا صدای پسری را از پشت سرش شنید که خطاب به شخص دیگری می گفت:« این احسان نیست؟ بی معرفت میاد دانشگاه و یه سر به ما نمی زنه؟»

سپس هردو به داخل غرفه هجوم بودند. احسان از جا برخاست و در حالی که خنده اش گرفته بود، گفت:« بابا آروم تر. آبرومون رو بردید.»


romangram.com | @romangram_com