#مرد_مجهول_پارت_232
او دست های رویا را گرفت و گفت:« دارم بهت اعتماد می کنم رویا. قول می دی به کسی نگی؟»
رویا دست های او را فشرد و گفت:« واسه چی باید به کسی بگم؟ تو تنها دوست منی. بگو.»
او دست های رویا را رها کرد و کمی بی تاب گفت:« من... من... خوب من خانواده ام...» سپس نفس عمیقی کشید و ادامه داد:« من خانواده ی درستی ندارم. با این وضع من... چطور می تونم با کسی ازدواج کنم؟»
رویا مات و مبهوت به او می نگریست. او با دیدن چهره ی رویا، لبخند غمگینی زد و گفت:« این جوری نکن دختر. شبیه مجسمه ی جلوی دانشکده شدی.»
رویا اما اصلاً نخندید.
او هم سرش را پایین انداخت و گفت:« اگه قرار به ازدواج بود... من خودم... کس دیگه ای رو دوست دارم.»
رویا تکانی خورد و با چشمانی گرد شده به او نگریست.
او خنده ی تلخی کرد و از جا برخاست. دست رویا گرفت و او را هم وادار به بلند شدن کرد. در همان حالت گفت:« پاشو بیا بریم. داری شباهت عجیبی به اون مجسمهه پیدا می کنی.» سپس دستش را کشید و او را وادار به حرکت کرد.
رویا هنوز در فکر بود. خانواده ی درستی نداشت؟! مگر خانواده اش چگونه بودند؟! اما با به یاد آوردن این که او عاشق شده است و همچنین گونه های سرخش، لبخندی بر لبش نشست. به او که سرش را داخل کتابش فرو کرده بود، نگریست و آه غمگینی کشید. حتماً راهی برای این دختر وجود داشت؛ اما چه راهی؟...
دستی به شانه ی هردویشان خورد که غافلگیر شده، نگاهی به پشت سرشان انداختند. یکی از هم کلاسی هایشان بود که گفت:« بابا شما چرا این جا نشستید؟ پاشید بیاید بریم توی لابی. یه نمایشگاه گذاشتن توپ. پاشید بیاید وگرنه از دستش می دید.»
این را گفت و سپس تند و سریع از آن جا دور شد. رویا و پرستو نگاهی پرتعجب به هم انداختند و بعد هردو زدند زیر خنده.
رویا از جا برخاست و گفت:« پاشو بریم که اگه دفعه ی بعد هم با همین شدت بزنه، دیگه از زندگی ساقط می شیم.»
romangram.com | @romangram_com