#مرد_مجهول_پارت_230

به محض به پایان رسیدن کلاس، رویا دست پرستو را گرفت و او را از کلاس خارج کرد. سپس عجولانه پرسید:« خوب بگو.»

او که از حالت رویا به خنده افتاده بود، گفت:« صبر داشته باش بابا. تازه چیز مهمی نیست که. حالا بیا بریم یه جا بشینیم تا بهت بگم.»

هردو به محوطه رفتند و روی نیمکتی نشستند.

رویا منتظر به او می نگریست که او خنده ای کرد و گفت:« تو چرا همچین می کنی؟ اینطوری نگام نکن دیگه. نمی تونم بگم.»

رویا کلافه گفت:« بابا بگو دیگه من رو دق دادی. زیر لفظی می خوای؟»

او دستش را بالا آورد و به شوخی گفت:« باشه بابا نزن. گفتم.»

رویا دید که خنده ی او جایش را به چهره ای غمگین داد.

با لحنی نگران از او پرسید:« چیزی شده؟»

او سرش را تکان داد و گفت:« می دونی رویا. تو به نظرم بهترین دوست دنیایی. واسه همین هم می خوام یه چیزی رو بهت بگم. ازت توقع کمک ندارم. همین که به حرف هام گوش بدی برام کافیه.»

رویا کامل به سمت او نشست و گفت:« چی شده؟ نگرانم کردی.»

پرستو سرش را بلند کرد و نگاهی به پشت سر رویا انداخت و گفت:« اون جا رو ببین.»

رویا به پشت سرش نگریست و جمع همان پسرها را دید؛ منتهی پسر همسایه شان در جمع آن ها نبود.

romangram.com | @romangram_com