#مرد_مجهول_پارت_229
رویا لبش را کج کرد و با خود گفت:« پسره اصلاً اعصاب نداره.»
سپس پنجره را بست و از اتاقش خارج شد تا ببیند پدرش چه فهمیده است. او داشت به مادرش می گفت:« کسی درست و حسابی نفهمیده چی شده.» با شنیدن این جمله ایست کرد و دوباره به اتاقش بازگشت.
روز بعد رویا همان پسر را در جمع دوستانش دید. روی چمن ها نشسته بودند و برخلاف همیشه، آرام آرام صحبت می کردند. آن پسر چهره ی عب*و*سی داشت و گویی چیزی از حرف های آن ها را نمی شنود. یکی از پسرها دستی به شانه ی او زد و بلند گفت:« بابا چته پسر حال ما رو هم گرفتی. چت شده؟ چرا این قدر دمغی؟»
او سرش را به طرفین تکان داد و با حالی خراب، از جا برخاست و بعد از زمزمه کردن چیزی از جمع آن ها دور شد.
یک لحظه نگاهش به رویای فضول افتاد که رویا سریع نگاهش را برگرفت و به سمتی دیگر رفت.
یک چیزی در پسر توجه رویا را جلب کرده بود. آن هم لباس هایش بود. تا حالا حتی ندیده بود یک شلوار مشکی به تن کند. لباس هایش همیشه رنگ های روشن داشتند؛ اما بدون هیچ گونه طرح و نقشی.
با پرستو وارد کلاس شدند.
او به رویا گفت:« بعد از کلاس می خوام یه چیزی بهت بگم.»
رویا کنجکاو پرسید:« چی؟»
او لبخند کوتاهی زد و گفت:« گفتم بعد از کلاس.»
رویا سرش را تکان داد؛ اما تمایل داشت زودتر بفهمد پرستو چه می خواهد به او بگوید.
romangram.com | @romangram_com