#مرد_مجهول_پارت_227
این شروع آشناییشان بود. بعد از کلاس هم با هم برای خوردن نهار به سلف رفتند. رویا از پیدا کردن یک دوست جدید، بسیار خرسند بود؛ اما هنوز رابطه شان در حد همان دانشگاه بود. رویا هم هنوز قصد نداشت رابطه ی صمیمی را با او آغاز کند. باید او را بیشتر می سنجید. هنوز برای قضاوت و شروع یک رابطه ی صمیمانه زود بود. از طرفی هم آن دختر مانند خودش کمی گوشه گیر و خجالتی بود؛ به همین دلیل کارشان سخت تر بود.
رویا شماره اش را هم گرفته بود و در مناسبت های مختلف به او پیامک می داد.
***
رویا خوابیده بود و مادرش با هزار زور و زحمت او را بلند کرده بود تا برای نهار سبزی خوردن بگیرد. رویا هم کلافه از جا برخاست و از خانه خارج شد.
هنوز در دلش غر می زد:« آخه حتماً باید سبزی خوردن بخوریم؟»
سبزی را پس از کلی غر زدن در دلش گرفت و وارد کوچه شان شد. با دیدن تعداد زیادی آدم و سروصدای زیاد، همان جا متوقف شد. کمی گوش هایش را تیز کرد تا ببیند باز همسایه ها بر سر چه دعوایشان شده است.
نفسش را صدادار بیرون فرستاد و با خود گفت:« باز هم سر جای پارک. خدا بخیر کنه.»
خواست از کنار آن ها بگذرد که دید امکانش نیست. راه را بسته بودند. سرکی کشید تا ببیند چه خبر است. دو تا از همسایه ها بر سر هم فریاد می زدند و هر کدام ادعای مالکیت جای پارک را در کوچه داشتند! یکی از آن ها به نظر رویا ناآشنا بود. تا حالا او را ندیده بود. حتماً تازه به آن محل اسباب کشی کرده بودند. دو نفر با یک نفر جدال می کردند و بقیه هم تماشاچی بودند. به نظر رویا آن دو نفر پدر و پسر بودند. چهره ی هر سه نفر آن ها برافروخته بود و صدای فریادهایشان کل کوچه را فراگرفته بود.
رویا سرش را با تأسف تکان داد و نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت یازده و ده دقیقه شده بود. می ترسید مادرش نگران شود. به همین دلیل با زحمت خودش را از بین جمعیت عبور داد. به جای تماشا چرا آن ها را از هم جدا نمی کردند؟
رویا کمی مردد بود برای زنگ زدن و قرار گذاشتن با دختری که تازه با او آشنا شده بود و پرستو نام داشت. می خواست با هم به کتاب فروشی بروند و بعد از آن هم نهار را با هم بخورند. تردیدش برای این بود که شاید پرستو همراهی با او را نپذیرد.
در نهایت تصمیمش را گرفت و با او تماس گرفت. خوشبختانه او، پیشنهاد رویا را پذیرفت.
romangram.com | @romangram_com