#مرد_مجهول_پارت_226
باز صدای او را شنید:« رویا...»
عکس العمل های رویا دست خودش نبود. باز هم جیغ زد:« گفتم خفه شو. به چه حقی... به چه حقی اسم من رو میاری؟ چطور می تونی... وای خدا... خدا.»
صدای نگران و دلواپس او را شنید:« آروم باش عزیزم. آروم باش.»
رویا یک دفعه از جا پرید و به سمت او خیز برداشت. یقه اش را در مشتش گرفت و فریاد زد:« خفه شو عوضی. چطور جرئت می کنی با من این طوری حرف بزنی؟ چطور به خودت اجازه می دی؟ از زندگی من گمشو بیرون. این همه بازیم دادی کافی نبود؟»
او خواست دست های رویا را بگیرد که رویا سریع دست هایش را پس کشید تا به او برخورد نکند. نه صورتش پوشیده بود و نه دستکشی به دست داشت؛ اما رویا اصلاً به او نمی نگریست.
از او فاصله گرفت و به سرعت از آن خانه خارج شد. دیگر برای یک لحظه هم نمی توانست هوایی را که او تنفس می کند، تحمل کند.
***
روی تخت دراز کشیده بود و به سقف چشم دوخته بود. هنوز گیج بود و نتوانسته بود اتفاقات را هضم کند. هنوز باور این ماجرا برایش دشوار بود. هنوز باورش نمی شد مرد مجهول و او یکی باشند. زهرخند دیگری بر لبش نشست. چقدر احمق بود که نفهمیده بود. چطور نفهمیده بود؟ کم کم داشت معادلات ذهنش برطرف می شد...
ذهنش به گذشته ها سفر کرده بود. آه سوزناکی از گلویش خارج شد. چه ساده دل بود آن زمان! چقدر خوش خیال بود آن زمان! به قول خودش، چقدر احمق بود آن زمان! آن روزها...
چند سال قبل...
رویا تازه دانشگاه قبول شده بود و چقدر خوشحال و ذوق زده بود. آن زمان هنوز خبری از سمانه نبود. در دوران مدرسه هم دوستان زیادی نداشت. دوستانش فقط در حد همان مدرسه بودند و سوال و جواب های درسی. تصمیم گرفته بود در دانشگاه با افراد بیشتری دوست شود و از این انزوا و گوشه گیری خلاصی یابد. از همان روز اول نگاهش را به همکلاسی هایش می دوخت تا بتواند شخص مناسبی را برای دوستی بیابد. تعدادی از قبل همدیگر را می شناختند و تعدادی هم از همان روز اول با هم دوست شده بودند.
رویا چشمش به دختری افتاد که لباس هایش ساده تر از بقیه بود و آرایش ملایمی هم داشت. مقنعه اش را هم طوری گذاشته بود که یک نخ از موهایش هم معلوم نبود. چهره ی معصوم و دل نشینی داشت. آرامشی خاص از وجودش ساطع بود که باعث شد رویا به سمتش برود و روی صندلی کنار او بنشیند. او وقتی نگاه رویا را بر خورد دید، لبخند دل نشینی زد و نامش را پرسید.
romangram.com | @romangram_com