#مرد_مجهول_پارت_225
با ترس می گریست و به اطرافش می نگریست. مرد مجهول کجا رفته بود؟ آن شخص که بود؟ خواب بود. نبود؟
جرئت نمی کرد از اتاق خارج شود. هنوز قلبش پر از ترس و وحشت بود. سکوت رعب آور خانه، هراسش را بیشتر می کرد.
با دست های لرزانش اشک هایش را پاک کرد و از جا برخاست. با قدم هایی سست به سمت در رفت. با تعلل، دستش را به سمت در برد و پس از چند بار پس کشیدن، در را گشود. خانه در سکوتی مطلق فرارفته بود. سرکی به بیرون کشید. به نظر می رسید کسی نباشد. با قدم گذاشتن به بیرون از اتاق، سرش سنگین شد و گیج رفت. گویی تازه داشت به عمق ماجرا پی می برد. مرد مجهول... رویا زهرخندی زد. او دیگر مجهول نبود. تمام این مدت داشت بازی می خورد. نگاهی به اطراف انداخت. کسی آن جا نبود. تمام قوایش را جمع کرد و از آن جا خارج شد. تمام اتفاقات قدیم و جدید، در مغزش چرخ می خورد. احساس سرگیجه می کرد. چرا دنیا می چرخید؟ چرا همه چیز داشت سقوط می کرد؟ زلزله بود؟...
چشمانش را گشود. کمی تار می دید. چشمانش را دوباره باز و بسته کرد و به اطرافش نگریست.
- بیدار شدی؟
این صدای بم و کلفت مرد مجهول بود.
رویا اشکی را که داشت از چشمانش سرازیر می شد، گرفت و نالید:« همه اش خواب بود. نه؟» سپس سرش را تکان داد و گفت:« آره، خواب بود. نه نه، خواب نبود؛ یه کاب*و*س بود. یه کاب*و*س وحشتناک.مگه نه؟»
او با صدای آرامی گفت:« نه خواب نبود رویا جان. خواب نبود.»
این صدا... رویاجان؟!...
ناگهان جیغ زد:« خفه شو. نمی خوام صدات رو بشنوم.»
نمی خواست... نمی خواست این صدا را بشنود. تمام خاطرات تلخ گذشته، جلوی چشمانش به نمایش درمی آمدند. گریه هایش چه تلخ ودردناک بود.
romangram.com | @romangram_com