#مرد_مجهول_پارت_224
رویا با لحن محکمی گفت:« آره. می خوام ببینم روش می شه به چشم های من نگاه کنه. می خوام ببینم چی از جون من می خواد.»
او مردد پرسید:« مطمئنی؟»
رویا با اطمینان سرش را تکان داد.
او گفت:« خیله خوب. پس ببین.»
رویا بهت زده به او نگریست.
مرد مجهول دست زیر چانه ی خودش برد و پارچه ی خاص روی صورتش را آرام آرام بالا کشید و به تدریج چهره اش مشخص شد. رویا گیج و گنگ به او خیره شده بود و توان هیچ گونه حرکتی را نداشت. این چهره... چقدر آشنا بود. نه... نه نمی توانست خودش باشد؛ فقط شباهت داشت.
صدای او را شنید:« شناختی من رو؟» این صدا... این که... این که صدای مرد مجهول نبود. این... این آدم...
وحشت زده عقب رفت؛ آن قدر که به دیوار برخورد کرد. از شدت ترس به سکسه افتاده بود. هق هق بدون گریه بود.
با اولین قدمی که او به سمتش برداشت، جیغ های رویا بلند شد. آن قدر بلند جیغ می کشید که گلویش خراش برمی داشت. دلش می خواست از این کاب*و*س برخیزد.
او دست هایش را بالا آورد و با لحن نگرانی گفت:« آروم باش رویا... خواهش می کنم آروم باش.»
با قدم دیگر او جیغ هایش وحشتناک شد. او کمی دستپاچه به رویا نگریست و سپس سریع از اتاق خارج شد. رویا به نفس نفس افتاده بود. احساس می کرد با چاقویی گلویش را بریده اند. هنوز نمی توانست فکر کند. مغزش قفل شده بود. از دیوار سر خورد و روی زمین نشست. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا از خواب بیدار نمی شد؛ از این کاب*و*س وحشتناک؟
با ترس خودش را کنج دیوار جمع کرد و بلند بلند گریست. زیر لب زمزمه می کرد:« خدایا... خدایا دارم می میرم... از این کاب*و*س وحشتناک بیدارم کنم. خدایا... چه اتفاقی داره می افته؟ نه نه، چه اتفاقی افتاده؟»
romangram.com | @romangram_com