#مرد_مجهول_پارت_223
رویا ضجه زد:« این جوری؟ جلوی چشمتون داشتم نابود می شدم و شما عین خیالتون نبود.»
صدای او حالا کلافه بود:« بس کن رویا. اینطوری که فکر می کنی نیست.»
رویا نالید:« پس چی؟ به من بگید و از اشتباه درم بیارید.»
مرد مجهول گفت:« حرفاش رو بشنو رویا. اون... اون الان این جاست. توی همین خونه.»
رویا مانند کسی که به او شوک وارد کرده اند، تکان شدیدی خورد و بهت زده برجای ماند.
گویی شوک شدیدی به او وارد شده است. هنوز هضم نکرده بود که او چه گفته است. زیر لب زمزمه کرد:« اینـ... این جاست؟»
ناگهان از جا برخاست و جیغ زد:« این جاست؟ به چه حقی اومده این جا؟ با چه رویی می خواد من رو ببینه؟ بگید بره. همین الان بگید بره.»
او هم از جا برخاست و در یک قدمی رویا ایستاد. دوباره لحنش پرتحکم شده بود:« آروم باش رویا. چرا نمی خوای باهاش رو به رو بشی؟ باید ببینیش. همه ی این حرف هایی رو که توی تموم این سال ها روی دلت تلنبار شده، بهش بزن. بزن ولی فرار نکن. بمون و به روش بیار که چه غلطایی کرده. همه رو بکوب تو صورتش تا عقده های دلت خالی بشه. می فهمی چی می گم؟»
رویا م*س*تأصل و با چشم هایی گریان روی صندلی نشست و سرش را بین دست هایش گرفت. مغزش هم مانند قلبش می کوبید. سرش را بیشتر فشرد تا دردش را آرام کند. با صدای ضیفی نالید:« چرا این قدر اصرار دارید ببینمش؟ چی از جون من می خواید؟ دست از سر من بردارید. هم شما در حقم ظلم کردید هم اون. ظلم کردید در حق من. می فهمید؟ چرا این کارو با من کردید؟ چرا با هم، هم دست شدید تا من رو آزار بدید؟ گ*ن*ا*ه من چیه؟ هان؟ چند سال باید تاوان یه اشتباه رو پس بدم؟ چند سال؟ چند سال دیگه باید زجر بکشم تا از این درد خلاص بشم؟ این درد، داره مثل یه خوره تمام وجودم رو می خوره. من تازه به حالت عادی برگشته بودم. چرا کاری کردید که دوباره همه چیز برام زنده بشه و عذاب بکشم؟ به خدا نمی بخشمتون. نه شما رو و نه اون آدم رو.»
سپس ناگهان از جا برخاست و با غیظ گفت:« الان کجاست؟»
او هم از جا برخاست و پرسید:« می خوای ببینیش؟»
romangram.com | @romangram_com