#مرد_مجهول_پارت_222

او گفت:« مطمئنی؟ بار دیگه اون حالت ها بهت دست بده، دیگه حتی من رو هم نمی بینی؛ چه برسه به این که بخوای چیزی بفهمی.»

رویا نفس عمیقی کشید و با اطمینان سرش را تکان داد؛ گرچه هنوز هم ته قلبش احساس ترس و وحشت داشت؛ اما سعی می کرد به آن ها اجازه ی جولان ندهد.

مرد مجهول هم رو به روی او نشست و دستانش را درهم قلاب کرد. رویا هم منتظر به او می نگریست.

صدای او را شنید:« من با اون هم دست نیستم؛ ولی... »

از مرد مجهول این گونه حرف زدن بعید بود. رویا تاکنون او را در حالی دیده بود که با تحکم و اطمینان حرف می زد و دستور می داد. حالا چرا نمی توانست درست سخن بگوید؟

رویا عصبی پاهایش را تکان می داد و به او می نگریست.

او پس از اندکی سکوت، گفت:« باید ببینیش. تا نبینیش مشکلت حل نمی شه. اون آدم یه شکست خورده است. شاید ظاهرش این رو نشون نده؛ اما روحش درهم شکسته و خورد شده. اون از کارهاش پشیمونه رویا. چرا بهش فرصت نمی دی؟ نه به خاطر اون، به خاطر خودت. روح تو هم آسیب دیده. شاید با توضیحاتی که ازش می شنوی، با شنیدن زجرهایی که کشیده، روح تو هم آروم بشه.»

رویا مات به او می نگریست. اصلاً نمی توانست از حرف های او سردربیاورد. سرش را تکان داد و گفت:« من اصلاً نمی فهمم شما چی می گید؟ روحش درهم شکسته؟ چی دارید می گید؟ از چه فرصتی حرف می زنید؟ من... من نمی تونم سردربیارم. شما اون رو از کجا می شناسین؟ چه ارتباطی باهاش دارید که از تمام کارهاش هم خبر دارید؟» کمی فکرکرد و گیج گفت:« یعنی تمام این مدت از همه چی خبر داشتید؟ می دونستید کیه که داره من رو آزار می ده و کاری نمی کردید؟ می دید من دارم زیر بار این همه فشاره له می شم و باز هم کاری نکردید؟ چرا همچین کاری با من کردید؟ اون وقت چطور می گید که باهاش هم دست نیستید؟ چطور دلتون اومد با من همچین کاری بکنید؟ من بهتون اعتماد کرده بودم...»

حالا دیگر اشک هایش یکی پس از دیگری می ریختند. مرد مجهول سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت و این یعنی تأیید حرف های رویا؟!

صدای گریه ی رویا بلندترشد و در همان حالت گفت:« بهتون شک کرده بودم. با خودم می گفتم محاله کسی که خیلی راحت آدم هایی رو پیدا می کنه که تو هزارتا سوراخ قایم شدن، نتونه کسی رو که مسبب این همه بلاست و پیدا کردنش آب خوردنه، پیدا نکنه. چرا این کارو با من کردید؟ چرا...»

صورتش را بین دست هایش گرفت و بلند بلند گریست. صدایش برخلاف همیشه بود؛ بدون هیچ گونه تحکمی.

- آروم باش رویا. من قصد نداشتم آزارت بدم. من... باور کن من می خواستم بهت کمک کنم.

romangram.com | @romangram_com