#مرد_مجهول_پارت_221


او با لحنی عصبی گفت:« که باز حالت بد بشه؟» سپس با غیظ گفت:« چیکارت کرده که به این حال و روز افتادی؟ هان؟»

رویا سرش را به شدت تکان داد و چیزی نگفت. چه می گفت؟ لزومی نداشت به مرد مجهول چیزی بگوید.

به جای آن، کلافه گفت:« چرا جواب سوال هام رو نمی دید؟ بگید کجا دیدینش؟ چی به شما گفت؟»

او گفت:« باهاش صحبت نکردم.» سپس زیر لب زمزمه کرد:« خیلی وقته دیگه باهاش صحبت نمی کنم.»

رویا بهت زده به سمت او چرخید و گیج و گنگ، گفت:« شما که گفتید نمی شناسینش! پس...» تکان دادن سر او را به نشانه ی تأسف دید.

رویا کلافه و عصبی گفت:« بالاخره می شناسینش یا نه؟»

او ل*خ*تی سکوت کرد و سپس گفت:« نمی شناسمش. قبلاً شاید؛ ولی حالا نه.»

رویا عصبی دست هایش را بالا و پایین برد و با غیظ گفت:« کامل بگید. شما... شما اون رو...» سپس جیغ کشید:« وای... نکنه... نکنه با اون هم دستید؟»

او به سرعت خودش را به رویا رساند، بازوهایش را گرفت و با پرتحکم ترین حالت ممکن گفت:« رویا؟ خودت رو کنترل کن. شنیدی چی بهت گفتم؟ سعی کن آروم باشی. این حالات رو داری که نمی تونم چیزی بهت بگم.»

حق با او بود. رویا سعی کرد با نفس های عمیق خودش را آرام کند. باید چیزهای زیادی را می فهمید. نباید خودش را می باخت.

روی صندلی نشست و با بردن نام خدا سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند. باید به این قضیه پایان می داد. بنابراین با لحنی که سعی می کرد خونسرد باشد، محکم گفت:« حالا بهم بگید. من آرومم.»


romangram.com | @romangram_com