#مرد_مجهول_پارت_220

مرد مجهول، گویی قصد نداشت از موضع خود کوتاه بیاید.

دوباره سوالش را تکرار کرد:« نمی خوای ببینیش؟ نمی خوای ازش بپرسی چرا این کارها رو می کرده؟ نمی خوای باهاش رو به رو بشی و ازش توضیح بخوای؟ تا کی می خوای حتی با فکر کردن بهش، حال خودت رو خراب کنی؟ این راهش نیست. باید جلوش بایستی. قبول نداری حرفام رو؟»

رویا سرش را به شدت تکان داد و گفت:« من حتی نمی خوام اون آدم رو ببینم. برام شده کاب*و*س. شما نمی دونید من چی کشیدم. من رو درک نمی کنید. نمی تونید من رو درک کنید.»

او با آرامش گفت:« این طوری درست نیست. عادت داری از هر شرایطی فرار کنی؟ چرا نمی خوای با واقعیت رو به رو بشی؟...»

رویا حرفش را برید:« واقعیت؟! این واقعیتی که می گید، می دونید چند سال از عمر من رو تباه کرده؟ می دونید من چند وقت...»

یک دفعه حرفش را قطع کرد. نمی خواست به او در این مورد چیزی بگوید. لزومی نداشت. نفس عمیقی کشید و گفت:« به هر حال من نمی خوام ببینمش. بهش بگید این کارهای مسخره رو تموم کنه.»

او، هم چنان با آرامش حرف می زد:« من این کارو نمی کنم. خودت باید این حرف ها رو بهش بزنی. باید باهاش رو به رو بشی. شاید اون هم حرف هایی داشته باشه که تو باید اون ها رو بشنوی.»

رویا یک دفعه فریاد زد:« حرف؟! حرف های اون... اون عوضی رو...»

از شدت خشم به نفس نفس افتاده بود:« آدم به حرف های کسی گوش می ده که ارزشش رو داشته باشه. نه اون... اونی که...»

دیگر نتوانست ادامه دهد. نفس نفس می زد و برای بالا کشیدن هوا، تقلا می کرد.

مرد مجهول، سریع در کنارش نشست و همان طور که آرام آرام پشتش را می مالید، سعی کرد آرامش کند:« خیله خوب. باشه. آروم باش. لازم نیست ببینیش. آروم باش. می شنوی صدام رو؟ نفس بکش دختر خوب؟»

رویا که حالا کمی حالش بهتر شده بود، پرسید:« شما از کجا فهمیدید اون کیه؟... چجوری پیداش کردید؟... باهاش... باهاش حرف هم زدید؟ اون... اون چیزی گفته.» آشفته و پریشان، این ها را زمزمه می کرد.

romangram.com | @romangram_com