#مرد_مجهول_پارت_219


رویا کلافه نفسش را بیرون فرستاد و نگاهش را در اتاق گرداند. نگاهش ناخودآگاه بود؛ اما این بار با کمی تعجب به اطرافش نگریست؛ سپس نگاهش را ابتدا به سمتی برد که مرد مجهول ایستاده بود، بعد به جایی که خودش خوابیده بود. یک تخت کودک و کاناپه ای که رویا روی آن نشسته بود. آن جا همان خانه ی قدیمی بود و اتاقی که در آن بودند، اتاق کودک. رویا نگاهش به عکس آن پسر بچه افتاد.

با صدای مرد مجهول، نگاهش را به او داد:« فکر می کنی چرا قصد داشته اون خاطرات رو به یادت بیاره؟»

رویا پاهایش را از کاناپه آویزان کرد و با اخم هایی درهم، به جای جواب، پرسید:« شما دیدینش؟»

با تکان سر او به نشانه ی تأیید، رویا خودش را عقب کشید و عصبی به صورتش دست کشید. باز اعصابش به هم ریخته بود و کنترلی روی حرکاتش نداشت. دست هایش را مشت کرد و عصبی پرسید:« کجا دیدینش؟... الان کجاست؟... کجاست؟... چی از جون من می خواد؟»

با سوال او تا مرز سکته پیش رفت.

- می خوای ببینیش؟

رویا با پاهایی لرزان از جا برخاست و در اتاق قدم زد. بیشتر شبیه کسی بود که م*س*ت کرده است. تلو تلو می خورد و زیر لب چیزهایی را زمزمه می کرد. دستی از پشت بازوهایش را گرفت و متوقفش کرد.

- آروم باش. تو چته آخه؟ چرا این همه خودت رو آزار می دی؟

حالا دیگر اشک هایش هم سرازیر بود.

نالید:« اون داره آزارم می ده. بگید دست از سر من برداره. من دیگه تحملش رو ندارم.»

مرد مجهول، او را دوباره روی کاناپه نشاند و خودش هم روی صندلی نشست.


romangram.com | @romangram_com