#مرد_مجهول_پارت_218
نفس عمیقی کشید و با صدایی که سعی می کرد لرزان نباشد؛ اما بود، گفت:« شما از کجا فهمیدید؟ مگه... مگه اصلاً اون شخص رو می شناسین؟»
او ل*خ*تی سکوت کرد و گفت:« نه، نمی شناسمش.»
رویا به او نگریست و نالید:« پس از کجا فهمیدید؟ شاید... شاید اشتباه کرده باشید.»
او از جا برخاست و کمی قدم رو رفت؛ سپس گفت:« نه، اشتباهی در کار نیست.»
رویا نیم خیز شد و نشست.کمی به او نگریست و با دیدن سکوت ممتدش، پرسید:« نمی خواید بگید از کجا فهمیدید؟»
مرد مجهول هنوز هم ساکت بود.
رویا کلافه نالید:« بگید دیگه. دارم دیوونه می شم.»
او دوباره روی صندلی نشست و پس از کمی مکث پرسید:« اون آدم با تو چیکار کرده که حتی اسمش رو هم نمی تونی بیاری؟»
رویا کمی خودش را عقب کشید و عصبی گفت:« در این مورد هیچی نپرسید. من... من هیچی نمی خوام بگم. یعنی... یعنی نمی تونم بگم.»
او اصرار ورزید:« چرا؟»
رویا با صدای نیمه بلندی گفت:« نمی خوام بگم.»
او جدی و پر تحکم گفت:« صدات رو بیار پایین.»
romangram.com | @romangram_com