#مرد_مجهول_پارت_217


مرد مجهول، بازوهایش را گرفت و به همراه خود، او را هم بالا کشید؛ سپس عصبی غرید:« محاله بهت بگم. تا موقعی که یاد نگرفتی به خودت مسلط شی، دیگه هیچی بهت نمی گم. حالا هم راه بیفت.»

کیف او را چنگ زد و خودش را هم کشان کشان از آن جا خارج کرد. رویا داشت دیوانه می شد. قلبش داشت از سینه اش بیرون می زد. تپش های آن را به وضوح حس می کرد.

مرد مجهول، او را سوار اتومبیلی کرد و رویا به محض نشستن او در اتومبیل، ملتمسانه نالید:« تو رو خدا بهم بگید...»

صدای پر تحکم و خشن او، حرفش را برید:« ساکت باش. دیگه نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم. فهمیدی؟»

رویا سکوت کرد؛ اما هم چنان آرام و قرار نداشت. یک لحظه هم نمی توانست روی صندلی اش آرام بگیرد. شیشه را تا آخر پایین کشید تا بتواند نفس بکشد. چرا اکسیژن هوا این قدر کم شده بود؟ یک دفعه صدای گریه اش بلند شد. دست هایش را مشت کرد و فریاد زد:« دروغه... دروغه.» سپس بازوی او را گرفت و ضجه زد:« بگید دروغه... تو رو خدا... تو رو خدا بگید دروغه.» مرد مجهول با یک دستش رویا را دربرگرفت و با دست دیگرش، صندلی او را خواباند.

رویا هنوز هم بی تابی می کرد:« دروغه نه؟ اون... اون... نه... نه... نمی تونه ممکن باشه.»

با سوزش دستش آخی گفت و به دستش نگریست. مرد مجهول به او آمپولی را تزریق کرده بود. او، دست های رویا را با یک دستش گرفت و او را کامل به صندلی اش تکیه داد تا آرام بگیرد. رویا هنوز هم ناآرام بود و تکان های خفیفی می خورد. احساس می کرد پلک هایش سنگین شده است. چشم هایش به صورت پوشیده شده ی مرد مجهول بود که کم کم پلک هایش روی هم آمد. چند لحظه ی بعد رویا روی صندلی اش به خواب رفته بود و مرد مجهول به سوی مقصد نامعینی می راند.

آرام آرام پلک های سنگینش را گشود که سقف سفید رنگی را جلوی دیدگانش دید. هنوز احساس خواب آلودگی می کرد. نمی دانست چرا تا این حد خوابش می آید! چشمانش را بست و صدا زد:« مامان؟»

- مامانت این جا نیست.

رویا با تعجب به مرد مجهول که سمت راستش، روی یک صندلی نشسته بود، نگریست. ناگهان همه چیز را به خاطر آورد. چشم هایش پر از اشک شد که مرد مجهول، یک دفعه خودش را جلو کشید و با لحن پرتحکمش گفت:« به خدا اگه ببینم داری گریه می کنی، هیچی بهت نمی گم. فهمیدی؟»

رویا سرش را برگرداند و اشک هایش را پاک کرد. باید خودش را کنترل می کرد. تمام آن سال ها به اندازه ی کافی اشک ریخته بود.


romangram.com | @romangram_com