#مرد_مجهول_پارت_216
رویا سرش را تند و تند تکان داد و گفت:« تو رو خدا بگید. من... من آرومم.»
سپس نفس های عمیقی کشید. او، ل*خ*تی سکوت کرد و گفت:« همه ی این اتفاقات به یه شخص ختم می شه که خودت هم تأییدش کردی.»
مکثی کرد و افزود:« کار خودش بود... همون شخص.»
رویا تکان شدیدی خورد و لرزشی عصبی سراسر بدنش را در برگرفت.
مغزش از کار افتاده بود. احساس می کرد قلبش ایستاده است. دست ها و پاهایش یخ بسته بودند. این مرد چه می گفت؟ کارِ... کارِ همان شخص؟!...
ناگهان صدای خنده ی بلند و عصبی اش در اتاق پیچید. بلند بلند می خندید و هر لحظه هم صدایش بیشتر اوج می گرفت. مرد مجهول بازوهای او را گرفت و تکانش داد.
برای اولین بار لحن صدایش نگران بود:« رویا... رویا بسه... بسه دختر خوب... آروم باش... می شنوی صدام رو؟ آروم باش.»
رویا یک دفعه به گریه افتاد و جیغ زد:« دروغ می گید؟ الان... الان وقت شوخی کردنه... حال من رو نمی بینید؟ دارم سکته می کنم. اون وقت می گید... می گید...»
حالا دیگر به نفس نفس افتاده بود. بریده بریده گفت:« شما... شما که... اهلِ... اهل شوخی نبودید... من رو... من رو بازی ندید...»
سپس دوباره جیغ کشید:« من رو بازی ندید... حال خرابم رو نمی بینید؟ من رو بازی ندیـــد...»
مرد مجهول دست های او را در دستش گرفت و با لحن پرتحکمی گفت:« آروم باش بهت می گم. مگه نگفتم باید محکم باشی؟ داری خودت رو داغون می کنی.»
اعصابش بهم ریخته بود. نمی توانست خودش را کنترل کند. ناخودآگاه ضربه هایی به پایه های صندلی ای که روی آن نشسته بود، وارد می کرد. سرش هم تکان های خفیفی می خورد. در همان حالت پرسید:« از کجا... از کجا فهمیدید؟»
romangram.com | @romangram_com