#مرد_مجهول_پارت_215
با ادامه ی سکوت رویا، او گفت:« می گم بیارنت پیش من. خوب؟»
رویا تنها سرش را تکان داد. انگار که او می بیند.
***
حالا رو به روی او نشسته بود و باز هم اشک هایش جاری بود. چرا تمامی نداشتند؟ با حرص آن ها را پاک کرد و به صدای او گوش سپرد:« این چند وقت کارت همین بود. آره؟ با گریه و زاری چیزی حل می شه؟»
رویا بار دیگر به صورتش دست کشید. هنوز ساکت بود و چیزی نگفته بود.
او نفس عمیقی کشید و گفت:« همه ی این ها مربوط به یه شخص بود. نه؟»
چرا باز این سوال تکراری را می پرسید؟
رویا سرش را پایین انداخت و تأیید کرد.
او با لحن پر تحکمش گفت:« می خوام یه چیزی بهت بگم. وای به حالت اگه حال و روزت این باشه. اگه می خوای حقیقت رو بفهمی، باید قوی و محکم باشی. فهمیدی چی گفتم؟»
رویا با چشمان گشاد شده از ترسش، پرسید:« چیزی فهمیدید؟ تو رو خدا... تو رو خدا بگید چی فهمیدید؟»
مرد مجهول، کمی عصبی گفت:« هنوز هیچی نگفتم، حال و روزت اینه. نمی گم تا به خودت مسلط شی.»
romangram.com | @romangram_com