#مرد_مجهول_پارت_214

باز هم سکوت. رویا که اشک هایش در آستانه ی خروج بودند، با صدای دورگه شده از بغضش گفت:« چرا جوابم رو نمی دید؟»

صدای خشک و سرد او را شنید:« لزومی نمی بینم. این آخرین باریه که دارم می گم، وقتی سر کارتی، حواست به کارت باشه.»

قطره اشک مزاحمی از گوشه ی چشمش پایین آمد که رویا سریع آن را گرفت و نالید:« بهم قول داده بود. قول داده بود...»

بارش اشک هایش اجازه نداد حرفش را کامل کند.

آقای سهرابی دست از کار کشید و برخلاف قبل، با لحن آرامی گفت:« داری خودت رو داغون می کنی دختر. باور می کنی من هم نمی دونم کجاست؟ اون وقتی ه*و*س غیب شدن به سرش بزنه، فقط خدا عالمه که کجا می تونه رفته باشه. اما از یه چیز مطمئنم؛ وقتی بهت قول داده، مطمئن باش بهش عمل می کنه. اون محاله زیر قولش بزنه. نگران نباش دختر خوب. بالاخره پیداش می شه. یکم دیگه صبر کن. خوب؟»

رویا اشک هایش را پاک کرد و با صدای خش داری گفت:« باشه. صبر می کنم.»

با حال خراب از شرکت خارج شد. دروغ چرا، کاسه ی صبرش لبریز شده بود. با دستان لرزانش بار دیگر شماره ی او را گرفت؛ چرا مشترک مورد نظر خاموش بود؟ بیشتر ترسش از این بود که آن شخص، برگ دیگری را رو کند و او را شوک زده بر جای بگذارد. تمام ترسش، رو به رو شدن با خاطره ی دیگری بود.

***

آقای سهرابی با او تماس گرفته بود و گفته بود که مرد مجهول پیدایش شده است؛ البته منظورش این بود که خودش را نشان داده است. رویا داشت از اضطراب خفه می شد. با قلبی به تپش افتاده و دست هایی لرزان و سرد، شماره ای را که او داده بود، گرفت. خوردن بوق های آزاد تپش قلبش را چند برابر کرد. یک بوق، دو بوق...

- الو؟

رویا با شنیدن صدای بم و کلفت او، خواست چیزی بگوید که مغزش هیچ فرمانی نداد. عصبی بود. چرا مغزش فرمانی صادر نمی کرد؟ پس از گذشت یک ماه، حالا وقت بند آمدن زبانش بود؟

دوباره صدای او را شنید:« الو؟ رویا؟ چرا حرف نمی زنی؟»

romangram.com | @romangram_com