#مرد_مجهول_پارت_213
کمی با تعلل صدایش را پیدا کرد:« چی شده مگه؟»
او عصبی پوشه ای را که روی میز کوبیده بود، روی عسلی جلوی میز پرت کرد و پرخاشگرانه گفت:« نگاش کن.»
رویا نگاهی به آقای سهرابی که حالا پشت به او، جلوی پنجره ایستاده بود، کرد و پوشه را برداشت. آه از نهادش برآمد. چگونه توانسته بود تا این حد خرابکاری کند؟ آن قدر این چند وقت ذهنش مشغول بود که تمام تمرکزش را از او گرفته بود.
شرمنده و نادم، سرش را به زیر انداخت و با صدای آرامی گفت:« من معذرت می خوام آقای سهرابی. این قدر این چند وقت ذهنم درگیر بود که...»
صدای عصبی او، حرفش را برید:« لازم نکرده توجیهش کنی. من به این توضیحات بی مورد نیازی ندارم.» سپس چندین پوشه ی دیگر را روی عسلی پرت کرد و گفت:« همه ی این ها رو درست و دقیق بررسی می کنی و میاری به من تحویلشون می دی. وای به حالت اگه کوچک ترین ایرادی توشون باشه. این ها رو بردار و برو. سریع.»
رویا در حالی که بغض وقت نشناسی گلویش را می فشرد، سرش را تکان داد، با دست های لرزانش پوشه ها را برداشت و از آن جا خارج شد. یک راست به انبار رفت. باید این خرابی ها را آباد می کرد.
***
رویا به همراه گزارش ها وارد اتاق آقای سهرابی شد. او گزارش ها را گرفت و مشغول بررسی شد.
رویا کمی درنگ کرد و پس از سبک و سنگین کردن، با صدای ضعیفی پرسید:« از... از مرد مجهول خبری دارید؟»
او هم چنان سرش در گزارش ها بود و گویی اصلاً رویا چیزی نگفته است.
رویا که سکوت ممتد او را دید، آب دهانش را فرو داد تا بغض سمجش را براند؛ سپس او را صدا کرد:« آقای سهرابی؟»
romangram.com | @romangram_com