#مرد_مجهول_پارت_212

رویا به سنجاق داخل دستش خیره شده بود. آن سنجاق صورتی و براق، خاطره ی تلخی را برایش یادآوری می کرد. تحمل دیدن آن سنجاق سر را نداشت. از جا برخاست و آن را داخل کمد، زیر تعدادی از وسایل قرار داد. نمی خواست چشمش به آن بیفتد و آن روز را به خاطر آورد. مرد مجهول درست حدس زده بود. همه ی آن اتفاقات مربوط به یک نفر بود؛ اما چه کسی از آن روزها خبر داشت؟ چه کسی می خواست خاطرات آن روزها را یادآوری کند؟ جز عذاب رویا، چه هدف دیگری می توانست داشته باشد؟ چگونه دستش به این وسایل رسیده بود؟ نقشه ی بعدیش چه بود؟ رویا با خود زمزمه کرد:« کی قصد داره آزارم بده؟ من در حق کسی بدی نکردم. من همیشه در حاشیه بودم. هیچ وقت سد راه کسی نشدم. پس کی با من دشمنی داره؟ کی؟ خدایا اون کیه؟ کمکم کن پیداش کنم؟ فقط می خوام ازش بپرسم چرا؟...»

***

رویا برای چندمین بار شماره ای را که مرد مجهول به او داده بود، گرفت؛ اما چند روزی می شد که مشترک مورد نظر در دسترس نبود. کجا رفته بود؟ مگر قول نداده بود؟ پس چرا به قولش وفا نمی کرد؟

با دست های لرزانش شماره ی آن مرد را گرفت. او هم خاموش بود. مگر این ها نمی خواستند به رویا کمک کنند. پس چه شد؟ اگر خبری از آن شخص می شد، باید به چه کسی خبر می داد؟

رویا ناامید سرش را روی میز قرار داد و آهی از عمق وجودش کشید. دلش گریستن می خواست؛ اما دیگر از آن خسته شده بود. چقدر دیگر باید می گریست تا آن شخص خود را نشان دهد؟ از یادآوری آن خاطرات، چه چیزی نصیبش می شد؟

رویا با بغض و حرص از جایش برخاست و به طبقه ی ششم رفت. دیگر داشت به مرز جنون می رسید. در زد و وارد اتاق آقای سهرابی شد که با اخم های درهم او مواجه شد. قبل از این که رویا چیزی بگوید، او پرخاشگرانه گفت:« من بهت اجازه ی ورود دادم؟»

رویا جا خورد. مبهوت به او می نگریست که صدای نیمه فریاد او را شنید:« برو بیرون وقتی اجازه دادم بیا.»

رویا اتوماتیک وار از اتاق خارج شد و در را بست. نگاهی به در بسته کرد. از رفتار او سردرنمی آورد. بار دیگر در زد و با اجازه ی او داخل شد.

رویا با صدای ضعیفی گفت:« باهاتون کار داشتم.»

با صدای برخورد محکم یک پوشه به میز، سریع نگاهش را بالا گرفت و به چهره ی غضبناک او دوخت.

تنها همین نبود؛ چند لحظه بعد صدای فریادش هم بلند شد:« این چه وضع کار کردنه؟ هان؟ می دونی داری چه ضرر بزرگی به من وارد می کنی؟ اصلاً معلوم هست حواست کجاست؟ این جا شرکته و تو هم وقتی واردش می شی باید تمام مسائل رو دور بریزی و فقط و فقط حواست رو جمع کارت کنی. این چه وضعشه؟»

رویا مبهوت و ناباور به او می نگریست.

romangram.com | @romangram_com