#مرد_مجهول_پارت_211


در حال خودش نبود و هذیان می گفت. مرد مجهول شانه های او را گرفت و گفت:« باشه. فهمیدم چی گفتی. حالا آروم باش. خوب؟»

رویا که هنوز در همان حال بود، گفت:« ولی اون باور نکرد... باور نکرد... من رو زد... اون من رو زد...»

سپس صدای گریه اش بلند شد.

مرد مجهول با همان لحن آرامش گفت:« کی این کارو کرد؟ بهم می گی؟»

صدای گریه ی رویا یک دفعه بند آمد. به نقطه ای خیره شد و گفت:« نه... یادم نمیاد.»

او شانه های رویا را کمی مالید و گفت:« خلیه خوب، باشه. آروم باش. کسی که این سنجاق رو انداخته بود جلوی در خونتون، گیر انداختیم؛ ولی اون می گفت هیچی نمی دونه. می گفت یه نفر این رو به همراه مقداری پول بهش داده و گفته که این کارو براش انجام بده. بعدش هم غیب شده. می گفت مشخصاتش رو یادش نیست. آخه م*ر*ت*ی*ک*ه معتاده و به زور نفسش میاد بالا. فعلاً گفتم بهش مواد برسونن تا حالش جا بیاد؛ شاید یادش اومد کی این رو بهش داده.»

رویا هنوز به نقطه ای خیره بود.

صدای مرد مجهول را نزدیک گوشش شنید:« من اون شخص رو برات پیدا می کنم. خوب؟»

رویا گیج و گنگ، تنها سرش را تکان داد.

***

مرد مجهول گفته بود که از آن مرد نمی توان اطلاعاتی به دست آورد. اگر هم او مشخصات آن فردی را که سنجاق را به او داده بود، به خاطر می آورد، باز هم آن کسی نبود که دنبالش بودند. گفته بود راه حل دیگری دارد؛ اما در مورد آن به رویا چیزی نگفته بود؛ تنها گفته بود که باید مدتی صبر کند.


romangram.com | @romangram_com