#مرد_مجهول_پارت_210

او پرسید:« می شناسیش؟»

دست رویا مجدداً به صورت ناخودآگاه روی سمت چپ صورتش قرار گرفت.

در پاسخ به او گفت:« بله.»

او گفت:« بسیار خوب. می گم بیارنت پیش من.»

***

رویا با دیدن آن سنجاق در دست مرد مجهول دوباره صورتش را گرفت.

او با دیدن حالت رویا گفت:« چرا صورتت رو گرفتی؟»

رویا مانند کسی که در خواب باشد، گفت:« تقصیر من نبود.»

مرد مجهول خودش را جلو کشید و گفت:« چی تقصیر تو نبود؟»

اشک های رویا قطره قطره جاری شدند.

او از جا برخاست، کنار رویا نشست و با لحن آرامی گفت:« بهم بگو چی تقصیر تو نبود. این سنجاق مال کی بود؟»

رویا با صدایی که بخاطر گریه دورگه شده بود، گفت:« مال من بود... ولی... ولی... افتاد... اون روز... به خدا تقصیر من نبود.»

romangram.com | @romangram_com