#مرد_مجهول_پارت_209


رویا گفت:« بله.»

صدای او دوباره پرتحکم شد:« و این، بار آخری بود که جواب تلفن هام رو ندادی و هم چنین بی ادبانه صحبت کردی. می ذارم به حساب حال خرابت. دفعه ی بعدی در کار نیست. مفهوم شد؟»

رویا که از تغییر حالت ناگهانی او متعجب شده بود، «بله» ی آرامی گفت و او هم قطع کرد.

***

رویا دروازه را گشود و از خانه خارج شد. احساس کرد پایش به چیزی برخورد کرده است. نگاهش را به زمین دوخت و از دیدن جسمی که جلوی پایش افتاده بود، وحشت زده قدمی به عقب برداشت. یک دستش را ناخودآگاه بالا آورد و روی سمت چپ صورتش قرار داد. چرا می سوخت؟ رویا نزدیک شدن مردی را دید که خم شد و آن سنجاق سر زیبا و براق را از زمین برداشت؛ سپس نگاهی به رویا انداخت و گفت:« حالتون خوبه؟»

وقتی نگاه مات رویا را دید، گفت:« من از طرف رئیسم. شماره ی من رو بهتون دادن.»

رویا، تنها سرش را تکان داد و چشمش رفت پی آن سنجاق سر.

مرد گفت:« بیاید سوار ماشین شید. من می رسونمتون. تو راه هم با رئیس تماس می گیریم.»

رویا به همراه او سوار اتومبیل شد و مرد با مرد مجهول تماس گرفت. نگاهی به سنجاق در دستش کرد و به مرد مجهول گزارش داد؛ سپس گوشی را به رویا سپرد و خودش اتومبیل را به حرکت درآورد.

رویا که هنوز در بهت به سر می برد، صدای مرد مجهول را شنید:« یه سنجاق سره؟»

رویا با صدای ضعیفی تأیید کرد.


romangram.com | @romangram_com