#مرد_مجهول_پارت_208

صدای زنگ گوشی دومش او را متوجه زمان کرد. عصبی گفت:« اَه! ولم کنید دیگه.»

گوشی اش را برداشت و کمی کلافه پاسخ داد:« بله؟»

صدای پر تحکم و کمی خشن او را شنید:« زهر مار و بله. واسه چی جواب نمی دی؟ می دونی از صبح تا حالا چند بار تماس گرفتم؟ به حرمت مادرت نیومدم توی اون خونه. وگرنه میومدم و بلایی سرت می آوردم که یادت بمونه نباید از این غلطا بکنی.»

رویا پیشانی اش را مالید و گفت:« خسته بودم و خوابیده بودم. واسه همین هم جوابتون رو ندادم.»

او با همان لحن گفت:« تا این موقع خواب بودی؟ نشستی توی خونه که چی بشه؟ مگه نمی خواستی بفهمی اون شخص کیه؟ این طوری؟ با خونه نشینی؟»

رویا عصبی گفت:« حالم خوب نبود. دلم نمی خواست برم بیرون. نمی خوام بفهمم اون شخص کیه. می فهمید؟ نمی خوام.»

قبل از این که قطع کند، صدای او را شنید:« به جهنم که نمی خوای. از اولش هم نباید قبول می کردم که بهت کمک کنم. دیگه رو کمک من حساب نمی کنی. فهمیدی؟ امروز رو بهت تخفیف می دم؛ اما فردا، هم باید بری سرکارت و هم کارهایی رو که من بهت می گم انجام بدی. وای به حالت اگه پشت گوش بندازی. مفهوم شد چی گفتم؟»

رویا که بغض کرده بود، پاسخی نداد. دلش از همه ی دنیا گرفته بود. اولین قطره اشکی را که از چشمانش سرازیر شد ، سریع گرفت. نمی دانست چرا تمایلی برای قطع کردن ندارد.

با صدای لرزانی گفت:« ولی... ولی شما گفتید که کمکم می کنید؟»

او نفسش را بیرون فرستاد و گفت:« تو اصلاً نکلیفت با خودت مشخص هست؟ یه بار می گی نمی خوام و حالا هم می گی...»

رویا حرفش را برید و گفت:« می خوام بفهمم کیه؛ ولی دلم نمی خواد به گذشته فکر کنم. اذیتم می کنه.»

مرد مجهول کمی سکوت کرد؛ سپس گفت:« پس کاری رو که بهت گفتم انجام بده. اگه اتفاق دیگه ای پیش اومد، سریع تماس بگیر. حالا یا با من یا با اون کسی که شماره اش رو بهت دادم. فهمیدی؟»

romangram.com | @romangram_com