#مرد_مجهول_پارت_207
رویا گفت:« چشم. شما برید تا من صورتم رو بشورم و بیام.»
***
رویا روز بعد، طبق گفته ی شب گذشته اش، تا ظهر خوابید و به شرکت نرفت. چشمان خواب آلودش را گشود و از جا برخاست. آهنگ ملایمی گذاشت و به کارهایش رسید. مادرش در را گشود و وارد اتاقش شد.
رویا دو دست لباس جلوی خودش نگه داشت و گفت:« کدومش رو بپوشم به نظرتون؟»
مادرش گفت:« مگه جایی می خوای بری؟»
او لباس ها را روی تخت گذاشت و گفت:« نه. خونه ام.»
در پاسخ به نگاه نگران مادرش کمی شوخی چاشنی کلامش کرد و گفت:« من حالم خوبه ها. ببینید؟»
سپس دست هایش را از هم گشود و چرخی زد. مادرش به شوخی دستانش را به حالت دعا گرفت و گفت:« خدایا! فقط این دختر خل و چل رو شفا بده. دیگه هیچی ازت نمی خوام.»
رویا بلند بلند خندید و مادرش هم از اتاق خارج شد. با بسته شدن در اتاق، خنده اش هم رفت و جای آن را غم گرفت. اصلاً هم حالش خوب نبود.
صدای زنگ گوشی اش برخاست. رویا آن را برداشت و با دیدن نام آقای سهرابی، تعلل کرد؛ اما در نهایت صدایش را قطع کرد و با خود گفت:« امروز نمی خوام جواب هیچ کدومتون رو بدم. امروز می خوام واسه خودم باشم.»
کتابی را برداشت و مشغول مطالعه شد. آن قدر خواند که متوجه گذشت زمان نشد.
romangram.com | @romangram_com