#مرد_مجهول_پارت_206
مشتش را به میزکوبید و جیغ زد:« نمی خوام.»
با باز شدن ناگهانی درب اتاقش و ورود سراسیمه مادرش، به خودش آمد و با چشمان خیسش به او نگریست.
مادرش با دیدن حالت او، نگران گفت:« چی شده مادر؟ چرا جیغ زدی؟»
رویا چیزی نگفت. تنها اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد. مادرش او را در آ*غ*و*ش کشید و صدای گریه ی رویا بلند شد. ضربان تند قلب مادرش را می شنید. او را نگران کرده بود؛ اما حالاتش دست خودش نبود.
مادرش با صدایی نگران و بغض آلود، گفت:« چت شده عزیزدلم؟ چرا این جوری می کنی با خودت؟»
گریه ی رویا به هق هق تبدیل شده بود. رویا بریده بریده گفت:« هیـ... هیچی نیست. نـ... نگران... نباشید.»
مادرش دستپاچه و نگران گفت:« زنگ بزنم به بابات؟ باید ببرمت دکتر...»
رویا لبخند بی جانی زد و گفت:« نه مامان جون، لازم نیست. فقط... فقط دلم می خواد بخوابم.»
به کمک مادرش روی تخت درازکشید و همان طور که دستش در دست مادرش بود، به خواب رفت.
با نوازش دست هایی چشمانش را گشود و پدرش را بالای سر خود دید. او با چشمان نگرانش به رویا می نگریست؛ اما در عین حال لبخندی زد و گفت:« خوبی باباجون؟ نمی خوای بهمون بگی چی شده؟»
رویا با بی حالی لبخندی زد و گفت:« من خوبم. چیزیم نیست. فردا رو هم نمی خوام برم شرکت. می خوام بخوابم تا لنگ ظهر.»
پدرش پیشانی اش را ب*و*سید و گفت:« باشه. نرو شرکت. حالا پاشو بیا بریم شام بخوریم. مادرت خیلی نگرانته.»
romangram.com | @romangram_com