#مرد_مجهول_پارت_205
رویا اشک هایش را پاک کرد و گفت:« درست می گید. این اتفاق ها مربوط به یه شخصیه.»
و اشک هایی را که دوباره سرازیر شده بود، باز هم پاک کرد.
او گفت:« خوب، حالا اتفاق بعدی چی بوده؟»
رویا علی رغم میل باطنی اش، دوباره به آن زمان فکر کرد. اشک هایش بی اختیار می ریخت. با حرص آن ها را پاک کرد. ذهنش به شدت مقاومت می کرد.
سرش را تکان داد و گفت:« یادم نمیاد.»
او نفس عمیقی کشید و گفت:« خیله خوب، من یه شماره تماس بهت می دم. هر موقع چیزی یادت اومد سریع به من اطلاع بده. چند نفر رو هم مأمور می کنم تا سایه وار تعقیبت کنن. هر اتفاقی که بیفته اون ها متوجه می شن. اگه فکر می کنی اتفاقی، باز هم بازسازیه، سریع به یکیشون اطلاع می دی. شماره اش رو هم بهت می دم. متوجه شدی؟»
رویا سرش را تکان داد و گفت:« ممنونم.»
او از جا برخاست و گفت:« تشکر لازم نیست. حالا هم بلند شو. می گم برسوننت خونتون.»
***
رویا سعی می کرد اتفاق بعدی را به خاطر بیاورد؛ اما نمی شد. فشار زیادی را متحمل می شد؛ اما به خاطر نمی آورد. دستان مشت شده اش می لرزید.
با غیظ زیر لب زمزمه کرد:« نمی خوام... نمی خوام به اون موقع فکر کنم... نمی خوام. نمی خوام بدونم اون شخص کیه که قصد آزارم رو داره. نمی خوام به کسی فکر کنم... نمی خوام چیزی رو به یاد بیارم...»
romangram.com | @romangram_com