#مرد_مجهول_پارت_204
او گفت:« کی پشت فرمون بود؟»
رویا سرش را به نشانه ی «نمی دانم» تکان داد.
مرد مجهول تصحیح کرد:« منظورم اون زمان بود.»
رویا نالید:« نمی گم... نمی تونم بگم.»
او دست هایش را بالا آورد و گفت:« خیله خوب، آروم باش.» به جای آن پرسید:« بعد از اون، چه اتفاق دیگه ای افتاده بود؟»
رویا با وجود مقاومتی که در ذهنش احساس می کرد، به عقب برگشت. لرزان گفت:« کیف... کیف پولم گم شد... یعنی گمش کردم. پول زیادی توش نبود.»
مرد مجهول، روی دسته ی صندلی اش ضرب گرفت و گفت:« ولی من فکر نمی کنم نقشه ی بعدی این باشه.»
رویا متعجب پرسید:« چطور؟»
او خودش را جلو کشید و گفت:« این اتفاق ها باید مربوط به کسی باشه. گم شدن کیف پولت به کسی مربوط نیست.»
رویا که کمی گیج شده بود، پرسید:« منظورتون چیه؟»
او گفت:« (من به تو خواهم رسید ای دوست)، واسه کسی نوشته شده، کسی هم که پشت فرمون اون ماشین بوده، همون شخص بوده. درست می گم؟ اتفاق بعدی هم باید مربوط به همون شخص باشه.»
مرد مجهول خطاب به رویا که اشکش سرازیر شده بود، پر تحکم گفت:« تو چرا این قدر گریه می کنی دختر؟ مگه نمی خوای مشکلت حل بشه؟ پس قوی باش.»
romangram.com | @romangram_com