#مرد_مجهول_پارت_203


مرد مجهول بار دیگر رو به روی او نشست و گفت:« بهم بگو توی اون بسته چی بوده.»

رویا گفت:« یه تیکه کاغذ با یه مصرع شعر که به خط خودم بود.»

او گفت:« خوب، روش چی نوشته بودی؟»

رویا سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.

او نفسش را صدادار بیرون فرستاد و گفت:« اگه می خوای بهت کمک کنم، حرف بزن.»

رویا با صدای ضعیفی گفت:« من به تو خواهم رسید ای دوست.»

او پس از ل*خ*تی سکوت، پرسید:« این تیکه کاغذی رو که می گی، کجا گذاشته بودی که حالا دست اون شخصی که می گی افتاده؟»

رویا به آن روز بازگشته بود. لرزشی عصبی وجودش را فرا گرفته بود.

مرد مجهول با دیدن حالت رویا، خودش را جلو کشید و گفت:« خیله خوب. نمی خواد فعلاً چیزی بگی. فقط این رو به من بگو؛ بعد از این که اون شعر رو نوشته بودی، اون تصادف برات اتفاق افتاده بود؟»

رویا سرش را تکان داد. او پرسید:« چرا فکر می کنی اون تصادف بازسازی بوده؟ این اتفاق ممکنه هر لحظه از زندگی، واسه آدم رخ بده.»

رویا با صدایی لرزان گفت:« ماشین همون بود. یه عروسک جلوش بود. اون عروسک هم همون بود...»


romangram.com | @romangram_com