#مرد_مجهول_پارت_202

رویا زیر چشمی به او نگریست و گفت:« می خوام... یعنی ازتون می خوام که اگه می شه، اون کسی که این کارو می کنه رو... اوم... پیدا کنید.»

او به صندلی اش تکیه داد و دست به سینه گفت:« و این یه دستوره؟»

رویا ابتدا متعجب شد؛ اما بعد مضطربانه خنده ای کرد و گفت:« دستور چیه! ازتون خواستم که اگه امکانش هست این کارو بکنید.»

او گفت:« تو فکر می کنی کسی داره اذیتت می کنه؟»

رویا سرش را تکان داد و گفت:« بله همین طوره. مطمئنم که یکی داره اذیتم می کنه. یکی که از گذشته ام خبر داره.»

او پرسید:« مگه در گذشته چه اتفاقی افتاده که حالا کسی بخواد از اون سواستفاده کنه؟»

رویا کمی دستپاچه شد و همان طور که سرش پایین بود، گفت:« نمی تونم... یعنی نمی شه که بگم.»

او گفت:« خوب این طوری که نمی شه. باید بفهمم چه کسایی توی گذشته ات بودن که از بین اون ها بشه این شخصی رو که می گی، پیدا کرد.»

رویا گفت:« خوب این طوری که خودم هم می تونستم پیداش کنم؛ ولی من دلم نمی خواد دیگه به اون زمان فکر کنم. من در واقع از شما می خوام که رد اون کسی رو که این کارها رو می کنه، پیدا کنید.»

او از جا برخاست، به سمت پنجره رفت و نگاهش را به بیرون دوخت.

رویا کمی سکوت کرد؛ سپس مردد پرسید:« کمکم می کنید؟»

او در همان حالت گفت:« یه نفر هست که از گذشته ات خبر داره. این شخص توی گذشته ات بوده و همه چیز رو می دونه. با توجه به حرفات، اون داره یه چیزهایی رو بهت یادآوری می کنه یا به قول خودت بازسازی می کنه. تو نمی تونی بدون فکر کردن به گذشته اون شخص رو پیدا کنی. تو باید همون دورانی رو که نمی خوای ازش حرف بزنی رو دوباره یادآوری کنی. این طوری هم می تونی قدم بعدیش رو بفهمی و هم بفهمی اون شخص کی بوده که در تمام اون لحظات حضور داشته.» سپس به سمت رویا برگشت و گفت:« اون بسته، اون تصادف. خوب، دیگه چه اتفاقی اون زمان افتاده بود؟ این طوری می تونیم حرکت بعدیش رو بفهمیم. من بهت کمک می کنم.» فکرکردن به آن زمان برای رویا دشوار بود.

romangram.com | @romangram_com