#مرد_مجهول_پارت_201
- بگو.
- راستش... اوم... می شه ببینمتون؟ حضوری راحت تر می شه حرف زد.
او پس از ل*خ*تی سکوت گفت:« باشه. یکی رو می فرستم بیارتت. منتظر باش.»
***
رویا حالا رو به روی او نشسته بود و مضطرب پاهایش را تکان می داد.
صدای او را شنید:« خوب، چی می خواستی به من بگی؟»
رویا همان طور که به زمین خیره شده بود، گفت:« یه مشکلی برام پیش اومده. می خواستم... می خواستم ازتون بخوام... یعنی... می شه به من کمک کنید؟»
او خودش را جلو کشید، آرنج هایش را روی زانوهایش قرار داد و گفت:« من بهت کمک کنم؟ خوب، چه کمکی؟»
رویا گفت:« یکی داره اذیتم می کنه. یه بسته برام فرستادن که مربوط به گذشته ام بود. امروز هم یه تصادفی برام اتفاق افتاد که... که تقریباً مثل یه شبیه سازی بود. خوب، من فکر می کنم که این اتفاقی نبوده...»
ای کاش چهره ی او را می دید تا بفهمد او در چه حالی است.
صدایش را شنید:« خوب حالا از من چی می خوای؟»
romangram.com | @romangram_com