#مرد_مجهول_پارت_200

او بلافاصله گفت:« آره، آره حتماً. برو خونه و خوب استراحت کن.»

رویا سرش را تکان داد و از آن جا خارج شد.

رویا دیگر نمی خواست به آن دوران بازگردد. داشت دیوانه می شد. باید همین حالا جلوی این کار را می گرفت. باید می فهمید چه کسی از گذشته ی او مطلع است و سعی در آزار او را دارد. حسی به او می گفت که آن تصادف، اتفاقی نبوده و آن هم جزئی از یک نقشه ی پلید بوده است.

ناگهان روی تخت نشست. مرد مجهول! خودش بود. می توانست از او کمک بگیرد. او افرادی را پیدا می کرد که خودشان را در هزار سوراخ مخفی می کردند. در حالی که تپش قلبش بالا رفته بود، با آقای سهرابی تماس گرفت.

او جواب داد و رویا پس از سلام کردن، به او گفت:« می خواستم با مرد مجهول صحبت کنم. امکانش هست؟»

آقای سهرابی که متوجه لحن پر اضطراب او شده بود، پرسید:« اتفاقی افتاده؟»

رویا گفت:« نه، می شه باهاشون صحبت کنم؟»

او گفت:« باشه. قطع کن من باهاش تماس بگیرم.»

رویا قطع کرد و منتظر شد.

با اضطراب پاهایش را تکان می داد و پوست لبش را می کند. با زنگ خوردن گوشی دومش، سریع پاسخ داد:« الو؟»

صدای بم و پر تحکم او را شنید:« کاری با من داشتی؟»

رویا نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند؛ سپس گفت:« می خواستم یه چیزی ازتون بخوام.»

romangram.com | @romangram_com