#مرد_مجهول_پارت_199
در یک آن همه چیز اتفاق افتاد. صدای بوق چند اتومبیل، صدای فریاد راننده ی شرکت که گفت:« مواظب باش.»، و در نهایت صدای ترمز اتومبیلی که در چند میلی متری او توقف کرد.
رویا هنوز شوکه بود و نمی دانست چه شده است. تصادف کرده بود؟! گیج و گنگ نگاهی به خودش انداخت؛ سالم بود. نگاهش پی اتومبیلی رفت که در فاصله ی کمی از او توقف کرده بود. چقدر این صحنه به نظرش آشنا آمد. نگاهش به اتومبیل دوخته شد. این اتومبیل... این تصادف... جان سالم به در بردن... همین اتومبیل بود... همین اتومبیل با عروسکی که از آن آویزان بود... صدای درهم و گنگی از اطرافش می شنید.
با سیلی که به صورتش خورد به خودش آمد و نگاهش رفت پی راننده ی شرکت. او که نگاهش پر از نگرانی بود، گفت:« ببخشید که زدمتون. تو حال خودتون نبودید. الان خوبید؟ می خواید ببرمتون ببیمارستان؟»
رویا با حالت گنگی که داشت، تنها سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و اجازه داد که راننده بازویش را بگیرد و او را به سمت اتومبیل شرکت ببرد.
رویا هنوز در آن روز به سر می برد... صدای فریادهای آشنایی در گوشش طنین انداز بود... اشک هایش سرازیر شد.
رو به راننده گفت:« می شه یه آهنگ بذارید؟»
راننده با نگرانی به رویا نگریست.
رویا در جواب نگاه او گفت:« نگران نباشید. خوبم. فقط یه آهنگ بذارید و صداش رو هم زیاد کنید.»
راننده سرش را تکان داد و همین کار را کرد. رویا حواسش را داد به خواننده و سعی کرد به چیزی فکر نکند؛ اما هنوز هم در انتهای ذهنش آن روز بود و آن اتومبیل و صدای فریادهای راننده اش...
آقای سهرابی با نگرانی به او نگریست و گفت:« صدمه ای ندیدی؟ مطمئنی حالت خوبه؟»
رویا لبخند بی جانی زد و گفت:« خوبم. نگران نباشید. فقط... می شه امروز رو بهم مرخصی بدید؟»
romangram.com | @romangram_com