#مرد_مجهول_پارت_198

رویا با حواس پرتی تشکری کرد و از آن جا خارج شد. با حالتی گیج و گنگ، سوار تاکسی شد و به شرکت رفت.

قبل از ورود به شرکت، بسته را با غیظ داخل سطل زباله پرتاب کرد و وارد شرکت شد. دلش نمی خواست دیگر به آن موضوع فکر کند. باید حواسش را بیشتر جمع می کرد.

آقای سهرابی برایش پیغام فرستاد تا به اتاقش برود. در زد و وارد شد.

او نیم نگاهی به رویا انداخت و گفت:« بیا بشین.»

رویا جلو رفت و نشست. او اشاره کرد که نزدیک تر بشیند.

وقتی رویا نشست، آقای سهرابی گفت:« الان بهت یه سری طرح می دم. باید این ها رو با دقت بررسی کنی. نباید کوچک ترین اشکالی وجود داشته باشه. بعد از اون میاری به خودم نشون می دی تا ببینم ایرادی نداشته باشن. فردا صبح باید بری به شرکت هایی که بهت می گم و این ها رو ارائه بدی. متوجه شدی؟»

رویا سرش را تکان داد و گفت:« بله.»

او هر کدام از طرح ها را داخل پوشه ای قرار داد و سپس آن ها را به رویا تحویل داد. رویا طرح ها را گرفت و به اتاق خودش رفت.

***

تنها یک شرکت دیگر باقی مانده بود. آقای سهرابی اتومبیلی را به همراه راننده در اختیارش قرار داده بود تا او را به شرکت هایی ببرد که قرار بود طرح ها را به آن ها ارائه دهد. راننده توقف کرد، به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت:« اون سمته. ببخشید که این جا پیادتون می کنم. اون طرف جای پارک نبود.»

رویا پس از گفتن:« موردی نیست.» پیاده شد و به آن سو رفت.

کیفش را روی شانه اش جا به جا کرد و از شرکت مذکور خارج شد. نگاهی به خیابان انداخت و چند قدمی را برداشت.

romangram.com | @romangram_com