#مرد_مجهول_پارت_196

مرد خشمگین از جا برخاست و فریاد زد:« آخه به تو چه ربطی داره م*ر*ت*ی*ک*ه؟»

مرد مجهول در یک حرکت سریع و ناگهانی دست او را گرفت و به پشتش پیچاند. با دست دیگرش هم گردن او را گرفت و سرش را به میز چسباند. با پاهایش هم پاهای او را قفل کرد و راه هرگونه حرکتی را بر او بست. سپس سرش را به گوش او نزدیک کرد و آرام و پرتحکم زمزمه کرد:« دیگه نمی ذارم دخترت رو ببینی. تو لیاقت دختر داشتن رو نداری. به خاطر این گستاخیت هم طوری ادبت می کنم که تا یک ماه حتی نتونی از جات تکون بخوری.»

این را گفت و پس از رها کردن او از در خارج شد. دو مرد قوی هیکل را به داخل فرستاد و خودش از آن جا دور شد.

***

مرد مجهول دختر را به مکانی امن برد که کسی نمی دانست کجاست. در جواب سوال رویا هم که پرسیده بود او را به کجا می برد، گفته بود:« فضولی موقوف.»

رویا هم تا یک ساعت بعد از رفتن او فقط حرص خورده بود و آقای سهرابی هم فقط خندیده بود. بعد از آن هم با هم به شرکت رفته بودند.

رویا قدم زنان، از شرکت به خانه بازمی گشت که همزمان با او موتوری هم جلوی درب خانه شان توقف کرد. او با دیدن رویا که نزدیک همان خانه ایستاد، گفت که با فلان شخص کار دارد. رویا کمی متعجب گفت که آن نام و نام خانوادگی متعلق به خودش است. او بسته ای را به رویا تحویل داد و از او امضا گرفت. رویا بسته را گرفت و وارد خانه شد. به اتاقش رفت و نگاهی به آن انداخت. دنبال نامی از فرستنده می گشت؛ اما خبری نبود.

رویا با خود گفت:« پست چجوری این بسته رو بدون اسم فرستنده پذیرفته؟»

اما بعد با خود گفت که شاید از طرف مرد مجهول باشد؛ با این که بعید می دانست. به هر حال برای فهمیدن این که چه کسی آن را فرستاده، باید آن را باز می کرد.

بسته را باز کرد و با تکه کاغذی قدیمی مواجه شد. گیج و متعجب آن را برداشت و نوشته ای را روی آن دید. با خطی نستعلیق روی آن مصرعی شعر نوشته شده بود. اخم های رویا درهم فرو رفت. دیوانه وار دنبال چیز دیگری بسته را زیر و رو کرد؛ اما هیچ چیز دیگری داخل آن نبود. عصبی بود و بغض داشت خفه اش می کرد. چه کسی آن را برایش فرستاده بود؟ دلش می خواست تا جان در بدن دارد فریاد بزند. شخصی برایش بسته ای فرستاده بود که نه اسم داشت و نه آدرس. داخلش برگه ای قدیمی به خط خودش بود. این مصرع که خودش هم نمی دانست از کجا به ذهنش رسیده بود، در گذشته ورد زبانش بود و به هرکجا که می رفت آن را به عنوان یادگاری می نوشت؛ تنها یک بار آن را روی کاغذ نوشته بود. آن هم هنگامی بود که...

مادرش خانه نبود؛ به همین دلیل جیغ بلندی کشید و به گریه افتاد. چه کسی این بسته را فرستاده بود؟ چه کسی قصد آزار او را داشت؟

دیوانه وار از جا برخاست و آن کاغذ را به آشپزخانه برد. فندک را برداشت و آن را سوزاند و به خاکستر تبدیل کرد. دوباره به اتاقش بازگشت. بسته را برداشت و با بغض و حرص به آن نگریست. فردا باید به اداره ی پست می رفت تا ببیند چگونه می شود بسته ای را برای کسی فرستاد که نام و نشانی از فرستنده نباشد.

romangram.com | @romangram_com