#مرد_مجهول_پارت_195


او پوزخندی زد و گفت:« پس تو هم تو فرار دخترت مقصر بودی. هوم؟»

مرد سرش را تکان داد و گفت:« بگین برگرده. قول می دم از این به بعد خوب ازش محافظت کنم.»

او قدمی زد و سپس گفت:« و من باید بهت اعتماد کنم؟»

مرد عصبی گفت:« اون دخترمه... اصلاً اون پیش شما چیکار می کنه؟»

او به جای جواب، پرسید:« رفتار زنت باهاش چجوریه؟»

مرد عصبی غرید:« زندگی خصوصی من به شما مربوط نیست.»

مرد مجهول خونسرد، اما پر تحکم گفت:« مثل این که هنوز یاد نگرفتی چجوری باید با من صحبت کنی. چطوره تو هم یکم از اون دردهایی رو که دختر بیچاره ات کشیده، درک کنی. هوم؟» سپس ادامه داد:« اصلاً تو از اتفاقاتی که بینشون می افتاد، خبر داری؟»

مرد که گویی خیال همکاری نداشت، پوزخندی زد و گفت:« بهش بگید بیاد. باید برش گردونم خونه اش. می دونم چجوری آدمش کنم.»

او پر تمسخر گفت:« آفرین. آفرین به تو.» سپس به مرد نزدیک شد و گفت:« تو که همین چند لحظه پیش گفتی می خوای ازش مراقبت کنی. پس چی شد؟»

مرد چیزی نگفت.

او گفت:« دیگه خواب دخترتم نمی تونی ببینی.»


romangram.com | @romangram_com