#مرد_مجهول_پارت_194
او همان طور که می رفت، گفت:« باید صحبت های هردو طرف رو بشنوم. اون وقت می فهمم کی داره راست می گه کی دروغ.» سپس ایستاد و گفت:« با آقای سهرابی تماس بگیر و بگو بیاد این جا.»
این را گفت و با قدم هایی سریع از آن جا دور شد.
***
آقای سهرابی به دستور مرد مجهول پدر آن دختر را نزد او برده بود. او را به اتاق تاریکی برده بودند و او از دیدن مرد مجهول به شدت جا خورده بود.
مرد مجهول پرسید:« از دخترت خبر داری؟»
مرد اخم هایش را درهم فرو کرد و به جای جواب پرسید:« شما کی هستید؟ با دخترم چیکار کردید؟»
او پوزخندی زد و گفت:« ما یا شما؟ چه بلایی سرش آوردید که تصمیم گرفته فرار کنه؟»
مرد خشمگین گفت:« به شما مربوط نیست. اصلاً شما کی هستید؟ دخترم کجاست؟ من ازتون شکایت می کنم.»
مرد مجهول پر تمسخر گفت:« از کی شکایت می کنی؟» سپس جدی و پرتحکم گفت:« جواب سوال های من رو بده و بیخود هم وقت من رو نگیر. یه بار دیگه هم صدات رو برای من بالا ببری، می گم از خجالتت دربیان.»
مرد که حالا کمی ترسیده بود، گفت:« دخترم چی بهتون گفته؟»
او گفت:« مهم نیست. می خوام ببینم تو چی می گی.»
مرد سرش را پایین انداخت چیزی نگفت.
romangram.com | @romangram_com