#مرد_مجهول_پارت_193


دختر پوزخندی زد و گفت:« نگفتم؟ گفتم، هزار بار هم گفتم. نمی دونم اون جادوگر زیر گوش بابام چی می خوند که بابام نسبت بهم بی اعتماد شده بود. حتی خودش هم چند بار منو زیر مشت و لگد گرفت. گ*ن*ا*ه من چی بود آخه؟»

سرش را روی زانویش گذاشت و دوباره گریه سرداد.

مرد مجهول گفت:« کس دیگه ای رو نداری که پیشش بمونی؟»

دختر سرش را تکان داد و گفت:« نه. اون اوایل گاهی می رفتم خونه ی خاله ام؛ ولی بعد بابام میومد، من رو به زور می برد خونه و حتی اون ها رو هم تهدید می کرد. بعد چند وقت هم دیگه اون ها راهم ندادن.»

سکوتی برقرار شد. دختر نگاهی به رویا و بعد مرد مجهول کرد و گفت:« مطمئن باشین اون ها الان دارن از شادی می میرن. اون جادوگر خیلی دلش می خواست از دست من خلاص شه.»

مرد مجهول از جا برخاست که دختر دستپاچه گفت:« دلایلم قانعتون کرد؟» سپس مضطرب پرسید:« من رو که برنمی گردونید توی اون خونه؟ هان؟»

او گفت:« باید با پدرت صحبت کنم.»

دختر بهت زده به او نگریست؛ سپس تند و سریع از جا برخاست و دست مرد مجهول را گرفت:« تو رو خدا نه. من نمی خوام بفهمه من کجام. من دلم نمی خواد برگردم به اون خونه.»

مرد مجهول دستش را آزاد کرد و گفت:« برو بشین سر جات. نگفتم که می خوام بیارمش این جا. گفتم که می خوام باهاش صحبت کنم. برو بشین و تو کار من هم دخالت نکن.»

دختر که از این همه تحکم در صدای او جا خورده بود، سرش را تکان داد، دوباره روی تخت نشست و پتو را هم دور خودش پیچید.

وقتی بیرون آمدند، رویا پرسید:« می خواید به پدرش چی بگید؟»


romangram.com | @romangram_com