#مرد_مجهول_پارت_192
مرد مجهول گفت:« بعداً در این مورد تصمیم می گیرم.» سپس رو به رویا گفت:« ببرش و بعد خودت بیا این جا.»
***
مرد مجهول همه ی دخترها، به جز همان دختری که نمی خواست به خانه اش برگردد، به خانواده هایشان تحویل داده بود؛ اما او، هم چنان زیر بار نمی رفت که به خانه اش برگردد.
مرد مجهول وارد اتاقی شد که آن دختر به دستور او آن جا بود. رویا هم به دنبالش رفت و در را بست. دختر، پتو را دور خودش پیچیده بود و روی تخت نشسته بود.
مرد مجهول جلو رفت، لبه ی تخت نشست و گفت:« خوب، حالا برام تعریف کن.»
دختر زیر چشمی به او نگریست و با صدای ضعیفی گفت:« بعدش قول می دید من رو نفرستید خونه؟»
او گفت:« نه. حالا بگو.»
دختر آهی کشید و زمزمه کرد:« مطمئنم دلایلم قانعتون می کنه.»
سپس شروع به گفتن داستان زندگی اش کرد. از این که وقتی کودک بود، مادرش مرد، پدرش دوباره ازدواج کرد، نامادری اش جلوی پدرش با او خوب بود و در خفا به قلبش خنجر می زد، وقتی خود صاحب فرزند شد، رفتارش با او بدتر شد، تا جایی که او را می زد و وادارش می کرد کارهای خانه را انجام دهد و از بچه هم مراقبت کند، شب ها در حضور پدرش آن قدر مهربان می شد که او شک می کرد این همان آدم چند ساعت پیش باشد، معلوم نبود به پدرش چه گفته بود که پدرش با خشم فراوان او را از رفتن به مدرسه منع کرده بود، بعد از آن هم او را وادار به ازدواج کرده بود، آن هم با شخصی که این دختر از آن متنفر بود. بالاخره طاقتش تمام شده بود و از آن خانه گریخته بود. دختر حالا دیگر بلند بلند می گریست.
رویا از او پرسید:« چرا باهات همچین رفتاری داشت؟ اصلا چرا تو زیر بار حرف هاش می رفتی؟»
دختر اشک هایش را پاک کرد و گفت:« اون زن سنگدل و بی رحمیه. هیکلش دوبرابر هیکل منه. زورش بهم می چربید و کتکم می زد. دستش خیلی سنگین بود. اصلاً با مادرم قابل قیاس نیست. من خودم هم نمی دونم چه هیزم تری بهش فروخته بودم که باهام همچین رفتاری داشت.»
رویا دوباره پرسید:« چرا از همون اول چیزی به بابات نگفتی؟»
romangram.com | @romangram_com